ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/cf8mZt

کانال وب‌بلاگ در تلگرام:
https://t.me/zaerezari

آخرین مطالب

«هیچوقت کسی را قضاوت نکنیم». این جمله‌ای‌ست که این روزها مثل نقل و نبات از دهان همه قشری از جامعه جاری می‌شود. از مجری‌های تله‌ویزیونی و بازی‌گران و ورزش‌کاران گرفته تا بیوهای اینستاگرامی و حتی پروفایل‌های تله‌گرامی و حتی‌تر ماشین‌های پشت‌نویسی شده و... این جمله، انصافا جمله‌ی خوبی‌ست. یعنی در معنای درست‌ش، قضاوت نکردن یعنی حکم کلی صادر نکردن. یعنی برچسب نزدن. یعنی گاهی بخشیدن خطاهای دیگران وقتی که خودمان را جای او بگذاریم و...و چه چیزی به‌تر از این؟ درست است که این به‌تر است ولی ما که به‌تر نیستیم! و این گونه شد که ما از این جمله سوء استفاده می‌کنیم. سوء‌استفاده‌ای از جنس این که هرکار خطایی که خواستیم انجام می‌دهیم و  اصلا هم به انگشتِ شستِ پای چپ‌مان هم نیست که این کار نادرست است اما همین که بعدها لو می‌رویم و باید در مقام پاسخ دربیاییم، فورا زیر عَلَم قضاوت نکنیم شروع به سینه زنی می‌کنیم و با نوای ای مردم نباید ما را قضاوت کرد، دم می‌گیریم! آن‌قدرها این سوء‌استفاده غلیظ است که پُربی‌راه نیست که گمان کنیم گوینده‌گان این جمله، خود در ردیف خطاکارانی قرار می‌گیرند که از این جمله برای سرپوش گذاشتن روی اشتباهات‌شان استفاده می‌کنند. مثلا آقای بازی‌گر تا وقتی که در پست‌های اینستاگرام‌ش به زمین و زمان می‌پرد و به همه گیر می‌دهد، دیگران را قضاوت نکنیم را سیری چند فرض می‌کند اما تا گندش در می‌آید که باز هم مطابق معمول! کارش با عشق اِنُم‌ش به پایان رسیده و در حال رِل زدن! با مورد اِن به‌علاوه یک است سریعا یاد این جمله می‌افتد که نباید قضاوت بکنیم! یا فوت‌بال‌یستی که دنیای مجازی را با قهوه‌خانه اشتباه گرفته و دم‌به‌دم از دم‌ها و کام‌رانی‌هاش رونمایی می‌کند، همین که عمل‌کرد ضعیف‌ش را معلولِ دود می‌دانند، فی الفور یادش می‌آید که جمله قضاوت نکنیمی هم در دنیا وجود دارد...

 از این ها که بگذریم. ما نه تنها در سوء‌استفاده از این جمله دچار خطا شده‌ایم که حتی در استفاده‌اش هم. خطا به این معنا که هروقت دل‌مان خواست از آن استفاده می‌کنیم و هروقت که نخواستیم نه! هرگاه به نفع ما باشد، از آن استفاده می‌کنیم و هرگاه به ضررمان باشد فراموش‌ش! اگر قضاوت‌نکردن خوب است باید همیشه خوب باشد نه فقط وقتی که در راستای هدف عده‌ای باشد. مثلا وقتی که صحبت از تن‌فروشی زنان باشد، سریعا جماعتِ نسوانِ دلواپس و خواستار آزادی یک‌وجب زیر ناف! بانگِ قضاوت نکنیم! ما که جای او نیستیم! لعنت به جامعه که باعث این شده! چه بسا اگر هرکدام از ما هم جای آن‌ها باشیم باز همین کار را انجام دهیم و... سر می‌دهند اما همین جماعت، هنگام مثلا تعرض مردان به زنان (لزوما فیزیکی نه، مثلا به قول خودشان نگاهی!) قضاوت نکنیم را می‌فرستند لای باقالی‌ها و شروع می‌کنند به قضاوت. مردان هیز! دارای عقده‌های جنسی! حتما در زندگی‌شان شکست خورده‌اند که می‌خواهند از همه انتقام بگیرند! اصلا باید همه مردها را کُشت و سوزاند و خاکسترشان را به باد داد! و...در حالی که طبق این حکم کلی قضاوت نکنیم باشد، نباید به آن‌ها خرده‌ای گرفت. یا مثلا مردها، تا وقتی که عیش‌شان کوک باشد و هر روزشان شبِ جمعه؛ برای دوست‌دخترشان مشغول صرف فعل قضاوت‌نکنیم هستند اما همین‌ها وقت ازدواج که برسد، محال است از کوچه‌ای که همین دوست‌دخترهاشان در آن سکونت داشته باشد عبور کنند. در حالی که اگر به این جمله باشد باید برای‌شان فرقی نکند که دختر آفتاب مهتاب ندیده‌باشد یا دیده! چرا که نباید قضاوت کرد! از این نظر یقه جردادن‌های جامعه در ماجرای قتل و تجاوز ستایش، دختر خردسال افغان، توسط پسر نوجوان هم بی‌معنی می‌شود. ما که جای آن پسر نبودیم، پس نمی‌توانیم قضاوت کنیم! یا حتی کلان‌تر نگاه کنیم. به این جمله باشد، نباید هیچ رئیس‌جمهور و وزیر و مدیر و معاونی را نقد کنیم چرا که نباید قضاوت کرد! از کجا معلوم که ما هم اگر جای آن‌ها می‌بودیم، همین کارها را حتی با شدت بیش‌تری انجام نمی‌دادیم! یا این که دم‌ت گرم که دی‌شب زدی توی گوش‌م! اشکالی ندارد. قضاوت‌ت نمی‌کنم که چرا این کار را انجام دادی. شاید اگر من هم جای تو می‌بودم به شدت بیش‌تری توی گوش خودم می‌زدم و حتی یک لگد هم خودم را مهمان می‌کردم! و...

اگر قرار باشد بخواهم موردی این موارد را بررسی کنم، گمان‌م حجم رمانی برای‌ش کافی باشد، اما از آن جایی که نباید قضاوت کرد! در همین جا متن را به پایان می‌برم! اما ای‌کاش یاد بگیریم که قضاوت‌نکردن با بلاهت و خود را به خواب‌زدن متفاوت است. قضاوت نکنیم، وقتی که رفتاری روی مرز خوب و بد بودن راه می‌رود. قضاوت نکنیم، وقتی که ماجرا مربوط به زندگی شخصی کسی باشد. قضاوت نکنیم، وقتی که گفتار و رفتار کسی هیچ تاثیری روی زندگی ما نداشته باشد. و یاد بگیریم قضاوتنکردن افراد ربطی به قضاوتنکردن افعال ندارد. و یادمان باشد که این افراد هستند که گاهی نباید قضاوت شوند و نه افعال، که همیشه باید مورد قضاوت قرار بگیرند!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

«اعتقاد دارم در زنده‌گی، دو لذت را هیچ دختری درک نخواهد‌کرد؛ یکی لذتِ درآوردن جوراب را از پا وقتی که از بی‌پولی، در هُرم تاب‌ستان، نصف شهر را برای دیدن‌ش پیاده گز کرده‌باشی و دی‌گری، لذتِ چسبیدنِ نیکوتین به ریه‌ها را وقتی که گفته‌باشد، نه»! این را گفت و پُک عمیقی به سیگارش زد.

  • ویار تکلم

همیشه که نباید برای عاشق‌شدن نیاز به وجودش باشد. گاهی می‌شود عاشق بود، بدون این که خیابانی را با هم متر کرده‌باشید. بدون این که دست هم را گرفته‌باشید و با تک‌تک خیابان‌ها خاطره داشته‌باشید. بدون این که در کافه‌ای قهوه‌ای را هورت کشیده‌باشید و صدای خنده‌هاتان چشم‌ها را به طرف‌تان برگرداند. عشق اگر عشق باشد و عاشق اگر عاشق، با صدای «مگه لالی که همه‌ش زنگ می‌زنی و حرف نمی‌زنی» هم می‌شود عشق‌بازی کرد!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

به نظرم نه مشکی رنگ عشق است و نه سبز. نه قرمز رنگ آن است و نه آبی و نه هیچ رنگ دیگری! نه تنها این، که حتی عشق هم رنگ ثابتی ندارد به نظرم! مثلا دی‌شب، رنگِ عشق، روسری صورتی بود با لباس چهارخانه‌ی سیاه و‌سفید و تلّی از برگ‌های نارنجی پاییزی که روی زمین ریخته‌شده‌بود. و یا این که ام‌شب هم رنگ عشق، «لست سین اِ لانگ تایم اِگو» است!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

رفته بودم به استقبال‌ش، ترمینال. گفتم: هوس پیاده‌روی کرده‌ام. موافق‌ی؟ دست‌هاش را لایک‌طور بالا آورد که یعنی موافق‌م. ده دقیقه‌ی اول را می‌خندیدیم و راه می‌رفتیم. ده دقیقه‌ی بعد را حرف می‌زدیم و راه می‌رفتیم. ده دقیقه‌ی بعدترش را بیش‌تر فقط راه می‌رفتیم. ده دقیقه‌های بعد... تا این که پشتِ چراغ‌قرمزی که ایستاده‌بودیم، من را کشید کنار. صدهزار تومان گذاشت کف دست‌م و گفت: قرض! بعدش دست‌ش را برای اولین تاکسیِ عبوری بلند‌کرد.

  • ویار تکلم

ام‌روز به‌م تجاوز شد! نه تنها به من که به نوزده نفر دیگری که در اتوبوس بودیم، تجاوز شد. یک تجاوز وحشیانه و دسته‌جمعی! کجا هستند آن نویسنده‌گان متعهد و حافظان حرمت قلم که نمی‌نویسند جز واقعیت را و هیچ‌گاه قلم خود را به دروغ آلوده نمی‌کنند؟ کجا هستند آن وب‌لاگ‌نویس‌های دردشناسی که زیر پوست شهر می‌خزند و مو را از ماست بیرون می‌کشند و همیشه حق را می‌گویند ولو به ضررشان باشد؟ من از آن‌ها تقاضا دارم که هم‌چون گذشته ساکت ننشینند و کمک کنند که حق خود را از متجاوزان زورگو بستانیم! تا کی سکوت و نظاره‌گربودنِ پای‌مال‌شدنِ حق‌مان؟ تا کی دست روی دست گذاشتن و اعتراض نکردن؟ البته قبل از این که این نویسنده‌گان مطالب خود را آماده دفاع از حق مظلوم کنند، یک توضیح بدهم که نوع تجاوز به من/ ما  نه آن تجاوزی‌ست که مدنظر همه است. یعنی راست‌ش به دماغ‌م/ دماغ‌مان تجاوز شد. با این حال این هم خودش نوعی تجاوز است و غیر قابل سکوت و بخشش! (در روزگاری که هرکس هرچیزی را تجاوز به خود می‌پندارد، خواه نگاه باشد و خواه حرف‌زدن و خواه قدم‌زدن! و همه در تولید انواع جدید تجاوز در حال سبقت از هم هستند، که هرکس مورد تجاوزتر! باکلاس‌تر! این حق هم برای من محفوظ است که تجاوزسازی کنم)! نصف بیش‌تر مسیر هفت ساعته‌ی اتوبوس را سرتوی یقه کرده‌بودم. به نظر دیوانه می‌آمدم یا شاید هم بیمار! اما هیچ کدام. فقط از بوی مواد زیباکننده‌ی! خانم‌های صندلی عقب، به بوی بدن پناه برده‌بودم و خودم را لعنت می‌کردم که چرا قبل از حرکت، دوش گرفتم و خودم را از نعمت رایحه‌ی خوشِ بوی عرق، محروم کرده‌ام! آیا این تجاوز نیست؟ کجای‌ند احیاکننده‌گان حقوق بشر؟!

  • ویار تکلم

فروشنده، فیلم بدی است و این جمله را با صراحت بیش‌تری بعد از دیدن دوباره‌ی آن به زبان آورده و می‌آورم. البته لفظ بدی که فقط مختص به فرهادی‌ست. چه بسا اگر هرکسی جز او این فیلم را می‌ساخت همین خود من بودم که به احترام‌ش بلند می‌شدم و کف می‌زدم اما در هرصورت متاسفانه این فیلم ساخته‌ی اصغر فرهادی است و نسبت به کارهای قبلی‌ش حتی گذشته، در سطح پایین‌تری قرار دارد. برای این که چند جمله بالا فقط در حد چند صفت باقی نماند، اشاره‌ی کوتاهی می‌کنم:

چندی پیش مصاحبه‌ای خواندم از قول فرهاد نجفی کارگردان سریالِ آسپرین که این روزها در شبکه‌ی نمایش خانه‌گی پخش می‌شود مبنی بر این که: «سریال‌های روز دنیا به سمت فرمول‌های ریاضی می‌روند؛ یعنی کاشت و برداشت‌ها به شکلِ ریاضی است و نه درام» واقعیت امر هم همین است. دیگر گذشت آن زمان‌هایی که در هر فیلم، خروارها اتفاق عجیب و غریب روی می‌داد برای این که قصه شکل بگیرد. امروزه حادثه شکل می‌گیرد به دلایلی و آن حادثه، خود دلیل حادثه‌ی دیگری می‌شود. همه چیز منطقی‌ست و نه الله بخت‌کی!  رعنا بعد از خون‌ریزی شدید در بیمارستان بستری می‌شود آن هم بدون این که بیمارستان به پلیس خبر دهد! پیرمردی که مشکل شدید قلبی دارد و  در اواخر فیلم با یک سیلی عماد تا دم مرگ و یا شاید تا خود مرگ می‌رود، می‌تواند استرس ورود به خانه و تجاوز و یا قصد به تجاوز به زنی آن هم در آن ساعت شلوغِ شب را تحمل کند! پیرمردی که آن قدر حواس‌جمع است که سر صبح خط موبایل‌ش را می‌سوزاند اما حواس‌ش به ماشین‌ش نیست که می‌توانست همان نصف شب و یا صبح زود برای برداشتن‌ش با کلید زاپاس برگردد. (با توجه به این که کسی چهره و ماشین‌ش را ندیده بود، این کار خطر چندانی برای‌ش نداشت)! عماد از طریق دانش‌آموزش فقط و فقط به آدرس ماشین - آن هم در مقابل یک مغازه! و نه منزل- می‌رسد. گویی در راه‌نمایی و راننده‌گی فقط آدرس سکون‌ت ماشین! و نه اسم و سن و مشخصات صاحب‌ش ثبت می‌شود! عماد قفل گوشی را می‌شکند گویا! (چون فقط در این صورت است که می‌توانسته، فهمیده باشد پیرمرد خط‌ش را سوزانده!) و گویاتر! از داخل آن گوشی هیچ چیزی پیدا نمی‌کند که هویت مرد را مشخص کند! نه عکسی (با توجه به دوربین‌دار بودن گوشی)، نه پیام‌کی، نه تماسی و نه...عمادی که آن قدر سیب‌زمینی تشریف دارند که تا آخر فیلم چیزی از اصل ماجرایی به این مهمی، از رعنا نمی‌پرسد، بدون دانستن اصل ماجرا چنان رگ غیرت‌ش باد می‌کند که خودش قیصرطور قصد انتقام ناموس‌ش را می‌گیرد! و...من سه نقطه می‌گذارم. یعنی باز هم می‌شود مثال آورد از بد بودن‌ش! اصغر فرهادی که در فیلم‌های گذشته‌اش برای مخاطب سوال ایجاد می‌کرد، اکنون فیلمی ساخته که در آن برای مخاطب سوال پیش می‌آید! آن هم سوالاتی بی‌پاسخ!

  • ویار تکلم

«اجازه! این اول جوش بوده، بعدش دست و پا درآورده»! و صدای کَرکننده‌ی خنده به هوا بلند شد. سر بلند کردم که ببینم چه شده. یک انگشت اشاره نزدیک به صورت‌م و بیست‌وسه گوساله‌ی خندان را دیدم که به من نگاه می‌کنند. تا شب فکر انتقام یک لحظه رهام نمی‌کرد و بالاخره تصمیم گرفتم.‌ شب، نوبت انتقام‌گرفتن من بود. درِ اتاق را بستم و خودم و خودش تنها ماندیم. من و سوزنی که باید انتقام تک‌تک آن خنده‌ها را از جوش‌هام می‌گرفت!

  • ویار تکلم

آقا! یکی بیاید معنای تجاوز را حالی جمع کثیری از نسوان این مملکت کند. طرف هفت که چه عرض کنم، هفتاد قلم آرایش به ناف خودش و صورت‌ش بسته و مانتو پوشیده به قاعده‌ای تنگ که نوسان سلولهای‌ش از زیر آن پیداست و به قاعده‌ای جلف و نازک که رنگ آن دو بند و دو قبه‌ی زیرش از هفت فرسخی هویداست. بعد به یک تماس الکی و تعارف خشک و خالی که «بیا! خونه‌مون خالیه» به طرفه‌العینی خودش را رسانده به محل و آن وقت به لطایف‌الحیلی که اهل محل و در و هم‌سایه بو نبرند وارد خانه شده وان‌گَهی هنوز هیچ‌کس تقاضای خشک و خالی نکرده بنا می‌کند به نیم‌لخت شدن! آن هم مقابل کی؟ پسرک فحل گرفته‌ای که بترکاند آستانه تحمل‌ش یک هفته است و سر هشت‌مین روز از خدا چیزی نمی‌خواهد جز این‌که ام‌شب ببیند آن خواب کذایی را! مه‌گر آن پسرک سنگ است که پنج انگشت زیر ناف‌ش سنگ نشود؟ اصلا مه‌گر سرکار علیه! کسی شما را زور کرد که بیایی؟ به خیال‌ت که این‌جا جلسه‌ی دعای ندبه است یا می‌خواهند قرآن سر بگیرند؟ اصلا گیریم که نمی‌دانسته‌ای که قرار بر هم چه برنامه‌ای است، نیم‌لخت شدن‌ت دیگر چه صیغه‌ای است؟ بیرون گرم است که حجاب نمی‌کنی توی خانه و زیر کولر هم گرم است؟ یا این‌که جناب‌تان گرم و بلکه داغ است که دنیا را داغ می‌بیند؟ حالا هم که آمده‌اید نمی گوییم دست از پا خطا نکنید، لی‌کن اقلِ انتظاری که از شما می‌رود این است که پس از اتمام جلسه‌ی کذایی بر سبیل انصاف گام برداشته و اجر عمل را با عباراتی هم‌چون به من تجاوز شد و غیر ذلک زایل ننمایید و فراموش نکنید که شما هم کم از آن جلسه فیض نبردید و کم پسرک بختبرگشته را برای ایجاد پوزی‎شن مناسب، مشرق مغرب نکردید و ...

و اما شاکله کلام این‌که هنوز برای راقم این سطور کاملا مشخص نیست که چرا عده ای شدیدا مُصرند هر عملی که صبغه‌ای از مسائل اروتیک را داراست به جنس ذکور نسبت دهند و فراموش کنند پدیده‌ای به نام دختر هیز را! کانه دختران همه حضرت مریم‌اند و هیچ زلیخایی در جامعه امروزی نیست! نگاهی به آمار تجاوزات به عنف در ایران نشان می‌دهد که این شاخصه به طور متوسط چیزی در حدود 1400 مورد در سال را به خود اختصاص داده که اگر با یک سخت‌گیری غیر معقول فرض کنیم که از هر هفت مورد تجاوز تنها یک مورد به مراجع ذیربط اطلاع داده می‌شود یعنی در بدترین حالت در سال حدود 10000 تجاوز به عنف در ایران اتفاق می‌افتد که این عدد اولا در مقایسه با آمار متوسط سالانه 250000 فقره تجاوز زوری در ایالات متحده عدد ناچیزی است، ثانیا در مقابلِ جمعیتِ مردانِ ایران که علی‌الدوام توسط جمعیت فمنیست داخلی و خارجی آماج حملات رادیکالی و غیرمنصفانه گشته و به صفاتی هم‌چون هیزچشمی و هیزدستی و ...موصوف می‌شوند درصد اندکی است و ثالثا در برابر روابط جنسی غیر زوری و مرضی‌الطرفینی که سالانه در ایران اتفاق می‌افتد عدد قلیلی است. با این تفاصیل آیا بانوان ایرانی نمی‌خواهند به همان اندازه که روسری های‌شان را عقب برده‌اند، کلاه‌شان را نیز بالاتر بگذارند و ببینند که قصور تنها از یک جنس خاص نیست و همه مقصریم؟ آیا نمی‌خواهند بپذیرند که اگر پسران یوسف نبی نیستند، دختران هم چندان رنگ و بویی از مریم بنت عمران را ندارند؟ به هر تقدیر هر کس می تواند هر تصوری از خود داشته باشد و قصور خود را نادیده بگیرد. بانوان ایرانی نیز می توانند کما فی‌السابق خود را اسوه حیا و ایستاده بر قلل عفت تصور کنند و عامل تمام نابهنجاری‌ها را فقط مردان بدانند ولی‌کن ای کاش می‌شد واقعیت را با تصور و توهم تغییر داد و چشم‌پوشی کرد از روابط مرضی‌الطرفین و غیر زوری که رقمی چندین و چند برابر روابط یک‌طرفه و تجاوزات را به خود اختصاص داده‌است.

  • ویار تکلم

آن‌قدر که بعضی افراد روی بازی تیم ملی فوتبال ایران با کره جنوبی در روز تاسوعا یا به عبارتی درست‌تر شب عاشورا مانور داده‌اند، کم نمانده‌است شاهد جنگی داخلی هم باشیم! البته من منکر نیستم که افضل این بود، بازی در روزهای دیگر انجام می‌شد اما با این حال بازی در این روز را هم اَشر! نمی‌دانم. اولا: این شرایط از چند سال قبل که ایام عزاداری فاطمیه با عید نوروز مصادف شد، سخت‌تر نیست. اگر برای این بازی صدهزار نفر و یا فوق‌ش سی میلیون نفر به صورت مستقیم و غیر مستقیم آن هم فقط نود دقیقه و یا فوق‌ش نصف روز  با آن روبه‌رو باشند، آن ایام نه چند میلیون که یک ملت و نه چند ساعت که چند روز با آن روبه‌رو بودند. نتیجه‌ی آن چه شد؟ آیا آن باعث شد که دین و دین‌داری در ایران ضربه بخورد یا این که آب از آب تکان نخورد؟ به تعبیر بزرگان خود مردم می‌دانند چه کنند و به حدی از بلوغ دینی رسیده‌اند که این وقایع و وقایع از این دست را مدیریت کنند. ثانیا: اصلا فرض کنیم که بازی روز تاسوعا برگزار شده، ایران تیم حریف را به توپ بسته و یکی بعد از دیگری گل است که به ناف چشم بادامی‌ها می‌بندد! و همه تماشاگران هم از شادی سر از پا نمی‌شناسند. آیا به معنی این است که عاشورا و شهادت امام حسین را دشمن شده اند؟ و یا حتی خفیف‌تر، فراموش کرده‌اند؟ شبیه این است که اگر من روزی روزگاری لب‌خند بزنم به این معنا برداشت شود که مثلا مرگ فلان عزیزم را فراموش کرده‌ام! البته که در واقعیت این‌طور نیست، خاصه برای بزرگانی هم چون امام حسین (ع) و یاران‌ش. ثالثا: حتی اگر به فرض محال همه‌ی آن صد هزار نفری که احتمالا به ورزش‌گاه می‌روند راهم  ضد محرم و عاشورا و بقیه شعائر دینی بدانیم آیا واقعا حیات و ممات قیام بزرگی چون امام حسین (ع) به دست شادی یا شادی نکردن صد هزار نفر است که این چنین فریاد وا اسلاما سر داده‌اند؟ مهم است. قبول. اما قطعا تعیین‌کننده نیست. آیا جامعه بزرگ ما حتی صد هزار نفر مخالف دین ندارد که تحمل رفتار مثلا صد هزار نفر ضد آن را نداشته‌باشد؟ رابعا: فرض کنید خدایی ناکرده یکی از نزدیکان شما فوت کند. آیا باز هم دل و دماغ فوتبال دیدن را دارید؟ مسلما خیر. و این یعنی اگر حتی همه‌ی هفتادوپنج میلیون نفر هم برای بازی فوتبالی شادی کنند باز هم بیش‌ترین کوتاهی متوجه مسئولین امری‌ست که در شناساندن حماسه‌ی حسینی به ما کوتاهی کرده‌اند که نتوانسته‌اند این واقعه‌ی بزرگ را در حد فوت نزدیکان هم تبیین کنند و نگران باشند که کسی حرمت محرم را به اندازه فوت نزدیکان هم نگه ندارد! من برای دل‌سوزی و هشدارهای علما و بزرگان نظام ارزش بسیاری قائل‌م و به نظرم بخشی از وظیفه‌شان همین هشداردادن‌های به‌جاست اما به نظرم نباید آن را تا حد یک بحران ملی بالا ببرند! یا مثلا من دغدغه‌های مداحان محترم را هم درک می‌کنم اما نسبت دادن موردی که چند سال است تاریخ آن مشخص شده و فدراسیون هم می‌توانسته همان زمان نسبت به جابه‌جایی‌ش درخواست دهد به چیزی که از آن به عنوان توطئه‌ی استکبار جهانی یاد می‌شود و قرار است کل عاشورا و اعتقادات مردم را نشانه بگیرد و تشابه‌گیری آن با وقایع سال هشتادوهشت به جز این که لب‌خند ملیحی را گوشه‌ی لب‌ها کند هیچ کاربرد دیگری ندارد. باور دارم استکبار و دشمنی آمریکا با ما وجود دارد. باور دارم غربی‌ها برای فرهنگ و دین ما برنامه‌ریزی کرده اند. باور دارم...اما باور ندارم آن‌ها برای لااقل این مسابقه‌ی فوتبال چنین برنامه‌ای داشته‌باشند! 

  • ویار تکلم