ویار تکلم

کانال وب‌بلاگ در تلگرام:
https://t.me/zaerezari

آخرین مطالب

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زنان فمینیست» ثبت شده است

اگر پی‌گیر مطالب این وب‌لاگ بوده باشید قطعا به علاقه‌ی من به مباحث شیرین زنان علیه زنان، مردان علیه زنان، شوهران علیه زنان، حیوانات علیه زنان، کشور علیه زنان، جهان علیه زنان و به طور کلی هرچیزی علیه زنان واقف هستید. قبلاً در چند پست به معرفی تعدادی از جنایت‌کاران فعال علیه زنان پرداخته بودم و آن‌ها را رسوا و به سزای اعمال ننگین‌شان رسانده بودم! اما متاسفانه این افشاگری‌ها ادامه‌دار نبود و بین آن‌ها وقفه‌ای طولانی افتاد. با این حال تصمیم گرفتم که به این وقفه‌ی طولانی خاتمه دهم و رسالت خود در رسوا ساختن تمام چیزها علیه زنان را از سر بگیرم. این شما و این هم سری جدید همه‌چیز علیه زنان:

یک) اگر خدایی ناکرده گذرتان به بیمارستان‌ها افتاده باشد با این حقیقت تلخ و دردناک مواجهه شده‌اید که روی اتیکت پرسنل خانم در برخی بیمارستان‌ها اسم‌ها به اختصار نوشته شده. ز احمدی-پرستار، م رضایی-مسئول تدارکات، ف موسوی-دست‌یار، ن میرامینی سوپروایزر و... البته که این اختصار نوشتن تنها مختص به بیمارستان‌ها نیست. بسیاری از ادارات دولتی هم گرفتار این خبط و خطای بزرگ و نابخشودنی هستند! خب دیگر چه می‌خواهید؟ توهین از این بیش‌تر و بالاتر؟ مگر اسم یک خانم چه اشکالی دارد که کامل نوشته نشود؟ آیا بیمار تحریک می‌شود؟ آیا باعث فساد می‌شود؟ آیا... این را با استادمان که فلوشیپ بخش بود به مزاح در جریان گذاشتم. با خنده گفت تا به حال به این موضوع توجه نکرده. گفت اساسا وقت توجه به این مسائل پیش پا افتاده و چیپ را ندارد. و ادامه داد فردا پی‌گیر این مطالبه بزرگ‌ت از رئیس بیمارستان هستم. و قه‌قهه سر داد. استاد هستی باش! فوق تخصص هستی باش! بیمارها برای دیدن‌ت از شهرهای کوچک و بزرگ می‌آیند، باش! تا وقتی که این مسئله دغدغه‌ی ذهن‌ت نشده تو هم یکی از «علیه زنان» هستی. استاد علیه زنان!

دو) چند وقت پیش حین چرخ زدن در اینترنت داشتم یک‌سری شورت‌ استوری برگزیده در یک جشن‌واره‌ی کوچک داستانی را می‌خواندم. بین‌شان کلی داستان زنان علیه زنان پیدا کردم. از یکی‌اش که توهین آشکار به زنان بود حسابی بغض‌م گرفت. دختر شخصیت اول داستان ماجرای کات کردن خودش را با لحنی سوزناک روایت می‌کند و از عشق و علاقه‌ی خود به بوی‌فرندش می‌گوید. داستان احساسی و تاثیر گذاری بود اما نباید گول آن را خورد! خانم محترم! نویسنده هستی باش! خارجی هستی باش! داستان‌ت مقام کسب کرده، باش! اما تا وقتی که در داستان‌ت دختر عاشق باشد و برای رسیدن به پسر مورد علاقه‌اش هرکاری می‌کند تو هم یکی از «علیه زنان» هستی. زنان علیه زنان! نویسندگان علیه زنان!

سه) یکی از کتاب‌هایی که هرازچندگاهی تورق می‌کنم نامه‌های فروغ فرخ‌زاد به هم‌سرش پرویز شاپور است. راست‌ش دیگر از فروغی که هر فمینیستی او را ره‌بر ادبی و فکری خود می‌داند این حجم از عشق و علاقه نسبت به جنس وحشی و تنفرانگیز مرد بعید بود. اصلا چرا باید یک زن عاشق مردی شود؟ اصلا چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد حتی بعد از طلاق دل‌ش هوای شوهر سابق‌ش را بکند و برای‌ش نامه‌های عاشقانه بنویسد؟ خانم فروغ! شاعر هستی باش! کارگردان و مستندساز هستی باش! روشن‌فکر هستی باش! اما تا وقتی که نامه‌های عاشقانه برای جنس نر می‌نویسی تو هم یکی از «علیه زنان» هستی! فروغ علیه زنان!

چهار) حتما تا به حال شنیدید که وقتی قرار است وعده‌ی جبران محبت از جانب شخصی را بدهیم حواله‌اش می‌دهیم به مراسم عروسی‌اش. «ایشالا عروسی‌ت.» خب این یعنی چه؟ مگر ارزش وجودی هر دختر به ازدواج‌ش است که جبران محبت را به آن روز حواله بدهیم؟ این توهین‌ها چه معنی دارد؟ البته اضافه کنم این لفظ تنها برای یک خانم توهین است و برای یک مرد هیچ بار منفی‌ای ندارد! فلذا عروسی علیه زنان!

پنج) اصلا همین لفظ عروسی خودش یک «علیه زنان» است. چه معنی دارد که نام یک نقش زنانه روی چنین مراسمی باشد؟ این استفاده یعنی سوءاستفاده جنسیتی! عروسی علیه زنان!

  • ویار تکلم


مبارزه با خشونت علیه زنان بیش از رنگِ نارنجی نیاز به اقدام و عمل دارد. اقدام و عمل خودِ زنان در راستای تغییردادن نگاهِ دیگران از جنس به روح. این‌که حاضر باشند به جای جنس خود، به جای سایز خود، به جای اپیلاسیون و رُژِ لب و برآمدگی‌ها و فرورفتگی‌های خود، تنها و تنها خودِ واقعی، توان‌مندی‌ها، روحِ بلند و لطیف خود را پرزنت کنند، تا آن‌وقت کسی نتواند جز نگاهی انسانی و برابرانه، نگاه دیگری، نگاه کاسب‌کارانه‌ای به‌سانِ کالا و جنس بی‌ارزشی که تحقیر و ظلم بر او رواست، به او کند. و این، نه دکمه‌ای است که بشود با زدن‌ش آن را تغییر داد و نه بخش‌نامه‌ای است که با صدورش بشود آن را اجرا کرد! چه این‌که حتی کل زمین را هم نارنجی کنند!

فعلا که این روز به کام فعالان حقوق زنان داخلی است تا هرجور که می‌خواهند اسبِ شوآف خودشان را بتازانند. همان فعالانی که خودشان با به اشتراک گذاشتن اندرونی‌شان بیش‌ترین نقش را در شکل‌گیری این نگاه کاسب‌کارانه داشته‌اند. یک پروفایل نارنجی، تعریف یک داستان تخیلی از تجاوزهای دستی و نگاهی و فکری در همه‌ی خیابان‌های کشور و بیش‌تر کردن پیازداغ آن ماجرای توهمی با ننه من غریب‌م بازی‌های رایجی که در آن تبحر دارند، ارائه‌ی تصویری هیولاگونه و دیوصفتانه از مردان کشور و...تمام آن چیزی است که سال‌ها از این جماعت دیدیم و می‌بینیم.

لایک و ممبرش را ببرند. نوش جان‌شان!

  • ویار تکلم

اگر از من بپرسند عاشقانه‌ترین لحظه‌ی عمرم، می‌گویم وقتی که عقربه‌های ماه  از نصفه عبور کند و عقربه‌ی پولِ جیبِ ما هم از بیست‌هزارتومان کم‌تر شود. ما یعنی من و الدنگِ شماره‌ی یک و الدنگِ شماره‌ی دو. آن وقت الدنگِ شماره‌ی دو به الدنگِ شماره‌ی یک و الدنگِ شماره‌ی یک به من زنگ بزند و فقط سه عبارت معرکه‌ی عاشقانه بگوید: ساعتِ چهار، میدانِ انقلاب، نشر افق

الدنگِ شماره‌ی دو کتابِ آرزو نامی را از قفس برداشت و گفت: من که اصلا دوست ندارم اسمِ زنِ آینده‌ام آرزو باشد. بعدش لب‌خندی زد و ادامه داد: چون همه آرزو را...پریدم توی حرف‌ش و گفتم: من که آرزو دارم شبانه‌روز چهل‌ساعت می‌بود. بیست‌وچهارساعت‌ش برای درس و دارو و  بیمارستان و لانگ و استتوسکوپ و دست‌کردن توی حلق و شرحِ حال و فشارِ خون و ور رفتن با بیمار، بقیه‌اش هم خواندن و خواندن و خواندن! آن‌قدری که بتوانم توی یک ماه این‌قدر کتاب بخوانم و بعد دست‌م را باز کردم و به قفسه‌ی کتاب‌ها چسباندم. دستِ راست‌م کتاب «عامه‌پسند» بوکفسکی و دست چپ‌م کتابِ «من قاتلِ پسرتان هستم» احمد دهقان را لمس کرد. الدنگِ شماره‌ی یک گفت: من که آرزو دارم یک زن می‌بودم! آن‌وقت حالا قطعا یک روزنامه‌نگار، یک فعالِ فضای مجازی و یک فعالِ حقوقِ زنان مشهور می‌شدم. اصلا هم نگرانِ کم‌بودِ سوژه و موضوع نبودم. چشم می‌بستم و فکر و خیال می‌کردم و می‌نوشتم. مثلا از هفت‌روزِ هرماه می‌نوشتم و آن واقعه را در حدِ انفجار اتمی هیروشیما و ناکازاکی بزرگ و حماسی می‌کردم و پیشِ همه ننه من غریب‌م بازی در می‌آوردم. کی به کی است؟ اصلا دردش را هم در ردیفِ دردِ دندان و کلیه به عنوان شدیدترین درد در تمام که‌کشان‌ها معرفی می‌کردم. شاید هم در موردش رمانی می‌نوشتم که قطعا پُرفروش می‌شد. یا مثلا تخیل می‌کردم و از تجاوز چشمی! و لمسی در مترو و تاکسی و کوچه و خیابان و تمامِ سوراخ سنبه‌های شهر می‌نوشتم. آن‌وقت تاکسی و بوتیک و خرید و آش‌پزی و باران و هوا و عطسه و سرفه و هرچیزی را یک‌جوری به‌ش ربط می‌دادم. مثلا می‌نوشتم گردوغبار و گَرده‌های گُل به بینی‌ام تجاوز کردند و من عطسه کردم! اصلا شاید هم کشفِ حجاب می‌کردم و لخت می‌شدم و تبدیل می‌شدم به رئیس و قبله‌ی آمال و آرزوی تمامِ زن‌های این شهر. می‌شدم یک فمنیست! و بعد دست‌های‌ش را موزیانه به هم مالید و زیرِ لب گفت: چه شود! شاید کمی رُک و کمی بی‌شعور باشد اما الدنگ شماره‌ی یک بعضی وقت‌ها حرف‌های خوبی می‌زند. 

  • ویار تکلم

به نظرم برای زنان، هیچ توهین و هیچ زنان علیه زنانی بالاتر از این نیست که سردم‌دارانِ جنبشِ فمینیسم در ایران اشخاصی شبیه به ترانه علی‌دوستی، باران کوثری و مه‌ناز افشار باشند و زنانِ کشور از آن‌ها خط بگیرند.

 من البته اصلا به این‌که تنها مدرکِ تحصیلی به آدم شعور و دانش می‌دهد را قبول ندارم اما به این معتقدم که لازمه‌ی تسلط و اشرافِ کامل بر موضوعی، مطالعه زیاد و بادقت در آن موضوع است که این هم معمولا با تحصیل در آن رشته و یا حداقل کارهای تحقیقی و پژوهشی مرتبط با آن محقق می‌شود. آخر یک دیپلمِ فنی (علی‌دوستی)، یک دانش‌جوی لیسانس (کوثری) و یک فارغ‌التحصیل رشته‌ی تدوین از دانش‌گاهِ غیرِ انتفاعیِ دارقوزآباد سفلی (افشار) چه در چنته دارند که در مورد عالم و آدم نظر بدهند؟ یعنی بزرگ‌تر و متخصص‌تر و داناتر از این‌ها در بینِ زنانِ کشور وجود ندارد که بتوانند به زنانِ کشور خط بدهد؟ البته که هرکس در ابرازِ عقایدِ خود آزاد است اما تا وقتی که در توهمِ من متخصصِ تمامِ مسائلِ جهان و تمام که‌کشان‌ها هستم فرو نرود! و نظریه صادر نکند! بماند آن‌که گاهی در مسائل پیشِ پا افتاده هم اشتباه می‌کنند و سوتی می‌دهند. (مثلا ترانه علی‌دوستی که هنوز تفاوت بین حصر و اقامت اجباری را نمی‌داند اما در مورد آن اظهار نظر می‌کند و یا اخیرا برای حضور کسی در کابینه‌ی دولتِ جدید تقلا می‌کند که نظریه‌ی عقیم‌سازی زنانِ گورخواب را داده‌است!)

البته این مسئله تنها مختص به زنان نیست و در بینِ مردان هم وجود دارد. مثلا حامد به‌داد که بدون داشتن هیچ تخصصی و صرفا با دیپلمِ فنی در مورد پزشکان و متخصصانی که بیش از سی‌سال از عمر خودشان را صرف تحصیل کرده‌اند نظر می‌دهد. با این تفاوت که گفته‌ی به‌داد اساسا زیاد جدی گرفته نمی‌شود و بیش‌تر خوراکِ شوخی‌های مجازی است.

من مخالفِ اعتراضِ زنان و تلاش‌شان برای گرفتنِ حقوق و رسیدن به اهداف قانونی و مشروع خود نبوده و نیستم اما باور دارم که راهِ رسیدن به این اهداف از جاده‌ی سلبریتی‌ها و چشم‌رنگی‌ها نمی‌گذارد. هیچ‌گاه!


  • ویار تکلم

می‌خواهم اعتراف کنم و این اصلا باب میل‌م نیست. می‌دانید خب اعتراف یعنی باید چیزی را بگویی که اصلا باب میل‌ت نیست وگرنه اگر باب میل‌ت باشد و بگویی که دیگر اعتراف نیست و مثلا می‌شود سخن‌رانی، گپ و یا هرچیز دیگری. اما به هرصورت می‌خواهم اعتراف کنم. اعتراف کنم که دیگر مدت‌هاست واژه‌های فمینیست و حقوق زنان و فعال حقوق زنان و فلانی علیه زنان و زنان علیه فلانی و چشم ها علیه زنان و زنان علیه جسمان! و کلی علیه و ضد دیگر برای‎م هیچ مهم نیستند. مخصوصا این اواخر که اتفاقی و غیر اتفاقی با بعضی از همین به اصطلاح خارهای فعال! از نزدیک دیدار داشتم و به عینه فهمیدم که بله، متاسفانه غم نان است که محرکه این رفتار آن‌هاست  و اگر هم غم نان نباشد حتما غم شهرت و آوازه است و اگر غم شهرت هم نباشد خلاصه غم یک چیزی هست الا غم هم‌نوعان! مثلا فلانی برخلاف حرف‌ها و نوشته‌هاش معتقد است که مرد آینده‌اش باید کمی هم که شده اهل تشر و عصبانیت باشد که باب میل‌ش باشد وگرنه این پسرهای زیر ابرو برداشته که به تُف شیطان هم نمی‌ارزند. و یا بهمانی که همان اول کار لاک رنگارنگ دست‌هاش را به دوست‌ش نشان داد و با شیطنت و خنده‌ی خاصی به دوست‌ش گفت یعنی می‌شود بالاخره این‌ها مرد رویاهاش را به تور بیندازد و...

اما با این حال فقط این من هستم که این مسئله برای‌م هیچ اهمیتی ندارد و شاید این برای دیگران فوق‌العاده بااهمیت باشد و اصلا از قبل‌ش نان یک خانواده را در بیاورند! و از آن‌جایی که اصلا هم اهل تک خوری نیستم برای همین هم بد ندیم چند مورد از همین سوژه‌های فلانی علیه بهمانی را مفت و مجانی در اختیارشان قرار دهم. برید حال‌ش را ببرید:

اخبار علیه زنان: اخبار داخلی را دیده‌اید؟ خصوصا اخبار نیم‌روزی ساعت چهارده را؟ و به این دقت کرده‌اید که اسم گوینده‌ی اخبار و نریتورها و نویسنده‌های خبر را می‌نویسد؟ و به این دقت کرده‌اید که برای مردها اسم‌شان را کامل می‌نویسند و برای خانم‌ها فقط اسم فامیلی‌شان؟ خب چه مصیبتی بیش‌تر از این؟ واویلا! اصلا چه معنی دارد که اسم زیبا و لطیف زنان سانسور شود و اسم‌های زمخت و خشن مردانه نوشته‌شود؟ آیا این مصداق بارز تبعیض علیه زنان نیست؟ واحسرتا! وااسفا!

شیراز علیه زنان: این قسمت از داستان «یک دقیقه بیش‌تر» از فروغ کشاورز را در هم‌شهری داستان شماره هفتادوسه بخوانید: شیرازی‌ها زن‌های هم‌سایه و فامیل را «مامان+اسم بچه‌ی اول» صدا می‌زنند. همان ام‌فلانی که عرب‌ها می‌گویند. فقط در صورتی به اسم خودت خطابت می‌کنند که بچه نداشته باشی...ملاحظه کردید؟ در روز روشن و علیه زنان؟ یعنی چی که زن را با اسم فرزندش صدا می‌زنند؟ پس خود وجود زن چه؟ آیا این کافی نیست برای نشان دادن ظلم علیه زنان؟ من که خودم از شیراز انتظار نداشتم. حالا این رسم برای اعراب با توجه به پیشینه‌شان قابل انتظار است اما برای شیراز ابداً! البته این علیه زنان بودن وقتی است که فرزند اول دختر نباشد وگرنه اگر دختر باشد که عین خوبی است! هشتگ: فروغ کشاورز علیه زنان! هم‌شهری داستان علیه زنان!

شبکه افق علیه زنان: بروبچه‌های قدیمی هم‌شهری جوان مدتی‌ست همه‌گی باروبندیل را جمع کرده‌اند به سمت شبکه‌ی افق و برنامه «محرمانه خانواده‎گی». تکلیف برنامه که از همان اسم‌ش مشخص است. مه‎گر می‌شود خانواده‌ای باشد و علیه زنانی صورت نگیرد؟ فقط قسمتی از یک قسمت‌ش را برایتان شرح می‌دهم خودتان دیگر حساب کار دست‌تان بیاید از این همه تبعیض و علیه! مجری خانم با چهار دختر جوان نشسته و از معیارهاشان در مورد ازدواج می‌پرسد. مثلا این‌که آیا مرد پول‌دار کم‌تفاهم را ترجیح می‌دهند یا مرد پول‌ندار با تفاهم!

درس‌خوان‌ها علیه زنان: هم‌کلاسی‌م که از قضا دختری‌ست و رنک یک کلاس هم هست. آن هم با معدل نوزده‌وهفتاد! می‌دانید معدل نوزده‌وهفتاد یعنی چی؟ در دانش‌گاه ما معدل‌های بالای نوزده راحت می‌توانند از امریکا پذیرش بگیرند. در این حد یعنی! (تشویق جماعت فعال!) حالا حدس بزنید این هم‌کلاسی به چه چیزی بیش‌تر فکر می‌کند؟ تلاش برای اپلای؟ تلاش برای ادامه تحصیل؟ هیچ‌کدام. به اسم فرزند‌هاش در آینده! یعنی نقش مادری. یعنی نقش ظلم‌پذیر مادری! واحسرتا! (گریه‌ی جماعت فعال!)

من علیه زنان: راست‌ش من اصلا علیه هیچ زنی نیستم اما می‌توانم برای سیر کردن شکم یک فعال، تا حد امکان نقش یک فعال ضد زن را بازی کنم تا آن فعال بی‌نوا هم با نوشتن علیه من به نانی برسد!

جهان علیه زنان: اگر دقت کنید همه چیز علیه زنان است. فقط باید کمی زیرک بود و آن‌ها را پیدا کرد. مه‎گر نه؟

  • ویار تکلم

اصولا اهل افتخارکردن به چیزی نیستم. یعنی بیش‌تر دوست دارم به‌م افتخار شود (این که چقدر موفق بودهام نمی‌دانم) تا این که به چیزی افتخار کنم. خاصه افتخار به چیزهایی که خودم در به وجود آمدن آن نقشی نداشته‌ام. پرانتز باز، این افتخار نکردن‌م به دلیل نداشتن‌شان نیست که در دنیایی که عده‌ای حتی مقادیری گوشت! برآمده‌ی جلو و عقب را مایه‌ی افتخار می‌دانند، بدبخت‌ترین آدم‌ها هم لااقل چیزکی برای افتخارکردن دارند، پرانتز بسته. حتی بر خلاف انتظار بسیاری به جنسیت‌م هم افتخار نمی‌کردم. نمی‌کردم. برای گذشته‌ای بود که زیاد در جریان وب‌لاگ و وب‌لاگ‌نویسی و فمینیسم و دنیا علیه زنان نبودم. دروغ چرا؟ الان کَمَ‌کی به جنسیت‌م افتخار می‌کنم. به این که ما مردان مثل بعضی زنان، برای‌مان مهم نیست که جنس مخالف در مورد جنسیت‌مان چه نظری می‌دهند. یعنی نقدهاشان را می‌خوانیم اما هیچ‌وقت نمی‌گوییم زنان حق ندارند از ما حرف بزنند چرا که آن‌ها مرد نیستید! هیچ وقت قصد مظلوم‌نمایی الکی نداریم که عده‌ای بیش‌تر پای بدبختی‌های‌مان اشک بریزند و ما را اسوه‌ی غم و اندوه و بدبختی بدانند. هیچ‌وقت جنسیت‌مان را مصادره نمی‌کنیم که هیچ‌کس حق ندارد از ما حرف بزند الا خودمان و شمای جنس مخالف حق اظهار نظر در مورد ما را ندارید چرا که مرد نیستید. چرا که مثلا نمی‌توانید درک کنید، ضربه‌ای که به یک وجب زیر ناف ما می‌خورد چه درد و رنج و مشقتی! را به هم‌راه دارد. چرا که نمی‌دانید نصف شب بیدارشدن و احتیاج به حمام و غلت زدن توی رخت‌خواب برای خشک‌شدن یعنی چه و هزار دلیل مسخره‌ی دیگر! مطلبی در نقدمان و حتی در ردمان نوشته می‌شود آن را به تمام مردان دنیا تعمیم نمی‌دهیم و درصدد انتقام‌جویی بر نمی‌آییم. این که اگر جنس مخالفی برای چند ثانیه ما را نگاه کند، توهم قصدِ بد داشتن‌ش را نداریم. این که هم جنس و رفیق‌مان اگر روزی در حق‌مان بدی کرد و مثلا به خاطر دختری، کارش را به پای دیگر هم‌جنسان‌مان نمی‌گذاریم و تیتر نمی‌زنیم مردان علیه مردان و...نه تنها این‌ها که حتی زیاد در بند گزارش لحظه به لحظه از زندگی خصوصی خود و نحوه به آغوش کشید شدن‌مان توسط عشق خود و توصیفِ صدای فنر تخت‌خواب نیستیم. برای ما نوشتنِ فراجنسی و انسانی مهم‌تر است. نوشته‌ای با چشمانِ باز و ناظر بر آن‌چه که در دنیا و کشور و اطراف‌مان می‌گذرد.  پرانتز باز، ما یعنی وب‌لاگ‌نویس‌های خوب و نه خودم که هیچ‌گاه خودم را در دسته‌ی خوب‌ها قرار نمی‌دهم، پرانتز بسته.

وب‌لاگ‌های زیادی را خوانده‌ام که نویسنده‌شان را جماعت نسوان تشکیل داده. با تمام احترامی که برای هرکدام از این نویسنده‌ها قائل‌م چرا به جز تک و توکی که آن هم فرض بر وجود و ندیدن‌ش می‌گذارم، هیچ وب‌لاگ‌نویس تاپِ زنی وجود ندارد؟  تاپ یعنی در حدِ آهستانِ امید حسینی، در حدِ سردبیر: خودمِ حسین درخشان، در حدِ تورجانِ علی‌اصغر فتحی و حتی نه در حد این‌ها که چند پله پایین‌تر و در حدِ کسانی که دیدی فراتر از جنسیت‌شان دارند و مثل اکثر وب‌لاگ‌نویس‌های زنی که دم به دقیقه در مورد اپیلاسیونِ جدیدی که تازه انجام داده‌اند و مزایا و معایب آن، رنگ کردن موی سر خود و پسندیده‌شدن توسط دوست‌پسر خود، نوشتن در مورد عادت ماهیانه و گذاشتنِ عکس نیمچانه! از خود و هم‌سرشان؟!، نوشتن از این که چرا به موهای آن زیر می‌گویند موهای شرم‌گاه! (به جانِ خودم، اصلا کور شوم اگر دروغ بگویم!)...نمی‌نویسند.  خب البته وب‌لاگ‌نویس‌های زن هم برای این نوشتن‌های جنسی و گوشتی و چاله‌چوله‌ای! دلایل خاص خودشان را دارند که بیش‌تر حول این دو دلیل می‌چرخد: جامعه‌ی مردسالاری که آن‌ها را از ابتدایی‌ترین حق خود منع کرده و آن‌ها فقط و فقط مجبورند و حتی رسالت دارند تا رفع کل ظلم‌ها در جهان فقط از خودشان بنویسند و دلیل دوم این که وب‌لاگ یک محیط شخصی است که هرکسی حق دارد آن چه را دوست دارد، بنویسد. من استدلال اول را شبیه پزشکی می‌دانم که درمان سرماخوردگی ساده را به درمانِ سرطان متاستاز داده ارجح می‌داند. پرداختن به کم اهمیت و عدم توجه به با اهمیت. به نظر آن‌ها بیداری و هوش‌یاری دیگر زنان در رهایی آن‌ها از ظلم موثرتر است یا نوشتن در مورد روز ملی چاکِ سینه؟ به نظر آن‌ها آگاهی بخشیدن و دادن راهِ حل برای حل این مشکلات موثرتر است یا نوشتن از نوار به‌داشتی؟! بیان مشکلات و مسائل فراشخصی مهم‌تر است یا تخیل و توهم و افسانه‌سرایی؟ و استدلال دوم را هم قبول دارم. که هرکسی هرچه را خوش است، بنویسد. مثلا اگر فقط و فقط خواستار آغوش هستند از آن بنویسند. اگر فقط و فقط دوست‌دار سکس با کاندوم هستند، از آن بنویسند. اگر فقط و فقط برای داشتن شوهر ذوق می‌کنند و دوست دارند مسائل تخت‌خوابی‌شان را فریاد بزنند از آن بنویسند. حرفی نیست اما وقتی خود این نویسنده‌ها هم مایل به نشان‌دادن تصویر جنسی از خود هستند، انتظارِ عدم نگاه جنسی به آن‌ها خارج از عقل و وجدان است. چرا که  مس را طلا دیدن اگر از سر سفاهت و دیوانه‌گی نباشد قطعا از سر کوری است. پرانتز باز، من به هیچ وجه با نوشتن از عشق- خاصه اگر عشق پاکی باشد- و مسائل جنسی هیچ مشکلی ندارم و حتی موافق آن هم در مواقع آگاهی بخشی هستم. حتی با عاشقانه نوشتن‌های داستان‌گون هم مشکلی ندارم. کما این که خودم هم گاهی می‌نویسم اما اکثرِ نزدیک به همه‌ی وب‌لاگ‌های زن‌نویس! را این نوع وب‌لاگ‌ها تشکیل می‌دهند و چیزی که دیده نمی‌شود نوشته‌های دغدغه‌مند هستند. ولو در حد داشتن سکس محافظت نشده و یا شده!، پرانتز بسته.

 البته واقعیت‌ش این است که باز هم زنان وب‌لاگ‌نویس می‌توانند همین رویه را ادامه دهند و فقط از صحنه‌های حمام و دست‌شویی و تخت‌خواب‌شان بنویسند. چون نه با نوشتن‌شان چیزی به دنیا اضافه می‌شود و نه با ننوشتن‌شان چیزی از آن کم. بگذارید آن‌ها هنوز سرگرم داستان‌سرایی! باشند و سرشان را زیر برف کنند. ما هم داستان‌هاشان را می‌خوانیم، خسته‌گی به در می‌کنیم و گه‌گاهی هم می‌خندیم. راست‌ش هنوز هم به جنسیت‌م افتخار نمی‌کنم اما قطعا به این افتخار می‌کنم که یک وب‌لاگ‌نویس زنِ ایرانی و حتی بیش‌تر، یک فعال حقوق زنِ ایرانی نیستم!

  • ویار تکلم

یک مسئله‌ای که این روزها مطرح است ادعای دخترانی است که مدعی دست‌مالی شدن در اماکن شلوغ و وسایل نقلیه عمومی هستند. بیش‌تر این دختران سنی در بازه 18 تا 25 سال دارند و غالبا بسیار شاکی از شرایط موجود هستند و هر نگاهی را هرزه می‌پندارند و همیشه دستی را در حال مالیدن پایین تنه خود حس می‌کنند! البت هرکس که حنجره و تار صوتی داشته باشد می‌تواند هر حرفی افاضه نماید و هر ادعایی بکند. منتها تا زمانی که این ادعاها به دلایلی متقن مزین نشده‌باشد بادی بیش نیستند. مضافا باید توجه داشت که قاطبه‌ی این افراد مدعی را جماعت فمینیستی تشکیل می‌دهند که به تجربه نشان داده‌اند به صنعت اغراق علاقه بسیار دارند و ید طولایی در استفاده از آن دارند. لذا اگر منطق این ادعا همان منطقی باشد که هر نگاه جنس مخالف را به مثابه یک تجاوز تلقی می‌کند پر واضح است که در این ادعا هم تا چه میزان از صنعت اغراق استفاده شده است! اکنون مسئله  بررسی صحت این ادعا و منطقی است که پشت آن خوابیده است! در وهله اول باید توجه نمود که مقررات شبکه حمل و نقل عمومی درهای ورودی و محل های استقرار جداگانه برای بانوان و آقایان در نظر گرفته و مشاهدات شخصی راقم این سطور نیز چیزی جز این را نشان نمی‌دهد و این یعنی در این قبیل اماکن تماس به حداقل مقدار می‌رسد. وانگهی اگر تخطی از این قانون توسط مردی صورت گیرد حق اعتراض برای بانوان کاملا محفوظ است و بدیهی است که عدم اعتراض ایشان به حضور یک مرد در قسمت بانوان چه معنایی می تواند داشته‌باشد! علی ای حال گیریم که مردی بتواند وارد قسمت بانوان شود و باز گیریم که با اعتراض بانوان روبرو نشود و بازتر! گیریم  که بتواند تن زنی را تعمدا لمس کند در این صورت با دو حالت روبرو می‌شویم اعم ازاین‌که هر دو راضی باشند و یا این‌که مرد راضی باشد و زن ناراضی! که در حالت اول هر دو راضی اند و دیگر راضی‌اند و کاری‌ش نمی شود کرد! فقط باید از بانوی محترمه تقاضای عاجزانه کرد که به محض خروج از وضعیت همه چیز را فراموش نکند و داد سخن سر ندهد که وای بر حقوق زنان و الخ...در حالت دوم هم خانم ناراضی است و مرد به حریم او تعدی کرده که راقم این سطور ابدا در پی نفی آن نیست و آن را به شدت محکوم می‌کند وانگهی باید دید که این اتفاق شوم آن‌قدر که توسط عده‌ای بولد می‌شود از تکرر برخوردار است؟ آیا آن طور که عده ای می‌گویند این اتفاق در جامعه جاری وساری است و همه مردان ایرانی هیز دست‌اند و چشم‌شان علی الدوام به باسن و سینه و آستین بانوان است؟ آیا تمام بانوان ایرانی عفیف و پاک‌دامن و بیزار از دیده شدن‌اند و تمام مردان ایرانی مخازنی پر از اسپرم‌اند که حیات و ممات‌شان جز برای ارضای شهوت نیست؟ آیا واقعا این گونه است؟ خوش‌بختانه مدت‌هاست که نگاه صفر و یکی به این قبیل مسائل منسوخ گردیده و هیچ خرد سلیم و هیچ وجدان بیداری این حد از یک‌جانبه‌نگری را نمی‌پذیرد! تنها مروج و دمنده این نوع دیدگاه فمینیست‌های دو آتشه‌ای هستند که خودشان توهم دیده‌شدن می‌زنند و خودشان توهم مالیده شدن می‌زنند و خودشان فکت صادر می‌کنند و خودشان حکم به تنزیه جنس مطبوع و تقبیح آن جنس دیگر می‌دهند! اصلا آیا تا کنون کسی از ایشان پرسیده‌است که دقیقا از کدام مجرا متوجه نگاه هیز مردان به خود شدید؟ جز از مجرای چشم؟ جز از طریق دیدن؟ آیا جز با نگاه می توان نگاه دیگران را فهمید؟؟  آیا این افراد می‌پذیرند که آن‌ها هم بی‌میل به دیدن جنس مخالف نیستند؟ یا این‌که مدعی وجود چشم‌هایی در عقب و طرفین سر خود می‌شوند  که آن‌ها را از نگاه هیز مردان با خبر می‌کند؟ یا شاید به ماورائ الطبیعه و اشعه نگاه مردان متوسل می‌شوند؟! به هر تقدیر این افراد یا باید بپذیرند که آن ها هم کم میل به دیدن جنس مخالف ندارند! و یا این‌که بپذیرند که در بسیاری مواقع فقط توهم می‌زنند که دارند دیده می‌شوند و در واقع هیچ خبری از نگاه‌های هیز و آتشین مردان نیست! در هر حال اگر کسی خود را بسیار زیبا و جذاب می‌پندارد و گمان می‌برد که عالم و آدم در پی دیدن برجستگی‌ها و فرورفتگی‌های بدن اوهستند یا اقل کم دوست دارد که آنقدر جذاب باشد که همه چشم‌شان پی چاله‌چوله‌های تن او باشد می‌تواند با این تصورات خوش باشد ولی‌کن ای کاش می‌شد واقعیت را با توهم و تصور تغییر داد! ضمنا آن‌چه رفت ابدا نافی این موضوع نیست که در پاری از موارد ازدحام جمعیت باعث اختلاط دو جنس می‌شود و حقیقتا تعمدی در کار نیست! وجدان حق‌گرای یک بانو می‌تواند درک کند که این حالت برای یک مرد هم عذاب‌آور است! البت که گفته‌شد وجدان حق‌گرا و نه وجدان فمینیسم‌گرا که هیچ‌کس در برابر توهمات عده‌ای خودشیفته و خودجذاب‌بین ابدا پاسخ‌گو نیست!

  • ویار تکلم

من زیاد وب‌لاگ میخوانم. مدتهاست که زیاد میخوانم. حتی این روزها هم که مشغله  و هجوم شبکه‌های مجازی و افول وب‌لاگ و وب‌لاگ‌نویسی باعث شده که کم‌تر فرصت و حوصلهی وبلاگ‌گردی داشته باشم، باز هم این خواندن‌م در رِنج زیاد قرار می‌گیرد. هرچند خُب بسیاری از خوب‌نویس‌ها عطای وب‌لاگ‌نویسی را به لقای‌ش بخشیده‌اند و انتخاب هم کم شده‌است اما کماکان هستند کسانی که با نگاه و قلم‌شان حس مکیفی را عایدم میکنند و عیش‌م را کوک می‌کنند و لب‌خندی میهمان لب‌م می‌کنند (که اگر فرصتی دست بدهد آن‌ها را معرفی خواهمکرد که این حس خوب ناشی از قلم‌شان را با شما شریک کرده‌باشم) اما این کیف‌ها هیچ هستند در برابر وقتی که با وبلاگ یک عدد فمنیست یا کسی که ادای فمنیستها (یقیناً خیلی‌ها معنای واقعی‌اش را نمی‌دانند) را در می‌آورد آشنا می‌شوم! اصلاً به شما هم پیش‌نهاد می‌کنم برای تنظیم خنده‌ی بدن‌تان! سری به این وب‌لاگ‌ها بزنید تا دیگر مشکلی بابت کم‌بود سوژه برای خندیدن نداشته‌باشید. من که هربار که مطالبی از این دست را می‌خوانم اگر کامنت‌دانی مطلب باز باشد خصوصی برای‌شان تایپ می‌کنم مرسی که هستید و می‌فرستم! یعنی تناقض و طنز است که از سرو روی‌شان می‌بارد. آن‌قدرها که الآن هول شده‌ام و نمی‌دانم از کجا شروع کنم! مثلاً یک اصطلاحی هست که باب است بین این جماعت که امروز به من فلان بار تجاوز شد! فلان نفر به من نگاه بدی داشته‌اند و این می‌شود تجاوز! دخول! البته از نوع روحی‌ش! و بعد از این نتیجه می‌گیرند که مردمان ما چشم ناپاک هستند و هیز و جامعه با شتاب صعودی رو به انحراف و اضمحلال است و باید از دیار فرنگ یاد گرفت که هیچ نگاه بدی به خانم‌ها ندارند. اصلاً هم فکر نمی‌کنند و یا شاید هم نمی‌خواهند فکر کنند که اولاً این که آدم هر جور سرخ‌آب سفیدآب بزند و توقع داشته باشد نگاه‌ها سمت‌ش جذب نشود اساسا برای انسانی که به دنبال زیبایی‌هاست امری نشد! چه این‌جا و چه هرجای دیگری. شبیه این است که ماشین آخرین مدل‌ت را وسط خیابان قفل نکرده، رها کنی و انتظار داشته‌باشی که اتفاقی نیفتند و سرو کله‌ی دزدی پیدا نشود. چنین چیزی دراتوپیا هم به سختی قابل تحقق است چه برسد به وضع موجود. ثانیاً هر وقت این فمنیست‌های وطنی همانند فرنگی‌ها در پاسخ به این که چه اندام سکسی و چه باسن خوش‌فرمی دارید کولی‌بازی در نیاوردند پاسخ‌شان مرسی و لطف دارید بود قول می‌دهم مردان هم آن ها را در کاباره‌ها دید بزنند. اصلا هم بحث حجاب نیست. این بدیهی است  که کسی اگر چیز با ارزشی دارید باید از آن محافظت کند. این را هر عقل سلیمی هم قبول دارد. حتی پیام‌بر خدا هم می‌گوید خودت مواظب خودت باش؛ اجتنبوا عن مواضع التهم! یا مثلاً هر دقیقه ناله و فغان‌شان از این بلند می‌شود که ما آزادی بیان نداریم و حق حرف‌زدن نداریم و سرکوب شده‌ایم و فلان و بهمان. آن وقت خودشان در مقیاس بسیار کوچک‌تر وب‌لاگ، یک هیتلر مجازی شده‌اند و سخت‌ترین قوانین را علیه آزادی بیان اعمال می‌کنند. از بستن نظرات گرفته تا بلاک‌کردن در اینستاگرام و حتی این که یک ایمیل هم از خودشان نگذاشته‌اند که احیاناً صدای مخالفان‌شان را بشنوند. حتی اگر این مخالفت در حد یک غلط املایی باشد. مثلا چندی قبل بابت غلط‌های املایی فراوان در یکی از همین وب‌لاگ‌ها که اتفاقاً ادعای بسیاری هم در عالم ادبیات و نوشتن دارد، تذکراتی دادم. اول‌ش که متوسل شد به فرهنگ لغتی خیالی که این املاها از نظر این فرهنگ لغت درست است. اما وقتی گَندش درآمد که متوجه این خالی‌بندی‌ش شده‌ام، دیگر هیچ‌گاه کامنت‌های‌م را تایید نکرد. تو گویی هیچ کس آزاد نیست جز خودشان!

بحث در مورد این قبیل وب‌لاگ‌ها و وب‌لاگ‌نویس‌ها و مطالب‌شان بسیار است که بیان‌ش خارج از حوصله‌ی من و خواننده است. به علاوه خودم هم زیاد مایل به شپش‌گیری نوشته‌های دیگران نیستم وگرنه حتم دارم تا مدت‌ها هیچ مشکلی بابت نوشتن ندارم و مطالب وب‌لاگ تا مدت‌ها تامین می‌شود. شما را نمی‌دانم من که از بسیاری از همین مطالب تصویر برداشته‌ام که اگر خدایی ناکرده وب‌لاگ‌شان با مشکلی مواجه شد من آن ها را داشته‌باشم و هراز چندگاهی با نگاهی به آن‌ها همه‌ی غم و غصه‌های‌م را فراموش کنم.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم