ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/9yjKWb

کانال ویار تکلم در تلگرام:
https://t.me/zaerezari

این‌که نمایندگان مجلسِ شورای اسلامی دنبال جمع‌آوری امضا هستند که به دختر مریم میرزاخانی تابعیت ایرانی داده شود؛ این‌که پسرِ محمدرضا عارف که حتی نتوانسته از زیر سایه‌ی پسرِ عارف بودن بیرون بیاید و برای خودش اسمی داشته‌باشد! با وقاحت تمام ژنِ خود را ژنِ برتر و خوب می‌داند؛ این‌که سیدحسن مصطفوی بدون داشتنِ هیچ‌گونه سابقه‌ی فعالیت مشخص و مهمی و تنها به خاطر نوه‌ی امام بودن به یک رکنِ سیاسی در کشور تبدیل شده‌است؛ این‌که فاطمه حسینی تنها و تنها به خاطر دخترِ صفدر حسینی بودن به مجلس راه پیدا می‌کند و برای این مملکت قانون وضع می‌کند و این‌که خیلی چیزهای دیگر نشان می‌دهد که در این سی‌ونه سال پس از انقلاب، حرکت و پیش‌رفتِ کشور نه به سمتِ شایسته‌سالاری که به سمت اسپرم‌سالاری و تخم‌ک‌سالاری بوده است.

  • ویار تکلم


از دی‌روز که جشنِ یک‌سالگی فارس پلاس، وابسته به خبرگزاری فارس، برگزار و از تتلو به عنوان یکی از حاضرین، در کنار کلی چهره‌ی اصول‌گرا، دعوت به عمل آمده و از او تقدیر شد باز هم بازار صحبت در مورد دیدار تتلو با رئیسی و گذشته و دین و ایمان و عقیده و توبه‌ی تتلو داغ شد. موافق‌ها کلی حدیث و آیه و متن ردیف کردند که این عمل را توجیه کنند و مخالف‌ها هم با بازنشرِ دوباره و چندباره‌ی عکس‌های شخصی و گفته‌های گذشته و کنونی وی این اقدام را رد و عمدتا مسخره می‌کردند که مثلا چه شده که اصول‌گرایان از امثال ناطق‌نوری به تتلو رسیده‌اند!

حالا که مدتی از دیدار تتلو با رییسی گذشته راحت‌تر می‌توان آن را بررسی و قضاوت کرد. به نظر من آن دیدار در چارچوبِ دینی که در آن گذشته‌ی افراد را جست‌وجو نکنیم و به افراد گمان بد نبریم و در پیش‌گاه رئیس جمهور آحاد جامعه باید یک‌سان باشند، حرکت و دیدار درستی بود اما در چارچوبِ سیاستی که در آن چون شطرنج‌باز حرفه‌ای باید تمام شرایط و جوانب کار را سنجید و نه فقط به حرکت بعدی که باید به حرکات بعدی هم فکر کرد و همه‌ی فکر و اعمالِ شخص باید در راستای رسیدن به هدف باشد و چون آکتور سینما چنان نقش بازی کرد که مردم باورت کنند، حرکت کاملا اشتباهی بود! و چه کنیم که مدت‌هاست دیانت ما عین سیاست ما نیست و برای موفق شدن در یکی باید آن یکی را قربانی کرد.

در همین راستا می‌توان حرکت دی‌روز را هم بررسی کرد اما راست‌ش خود من هم این حرکت و حرکات از این دست را ،حتی در چارچوبِ مذهبی‌ش، از اصول‌گرایان قبول ندارم و باور نمی‌کنم. قبول ندارم و باور نمی‌کنم و می‌پرسم این همه سال کجا بودند؟ قبل از انتخابات هم به ای مالک اگر شب‌هنگام... معتقد بودند یا فقط دمِ انتخابات یادِ این سخن افتادند؟ چرا این رافت و عطوفت اسلامی‌شان تنها معطوف به تتلو است و مثلا معطوف به استادی چون شجریان و کیهان کلهر و حسین علی‌زاده نیست؟ چرا این واکنش به توهین‌ها و تخریب‌ها فقط برای دفاع از تتلو اتفاق می‌افتد و آن هنگام که از شجریان به عنوان یک هنرمند سرطانی نام برده شد کسی دفاع نکرد؟ اگر همین تتلو قبل از انتخابات از رئیسی حمایت نمی‌کرد باز هم این تغییرات‌ش را می‌پذیرفتند و از او تقدیر به عمل می‌آوردند یا فقط توبه‌اش هنگامی پذیرفته می‌شد که به آیین سیاسی آن‌ها در بیاید؟ و...

هنر این نیست که جشنی برگزار کنیم و از خودی‌ها تقدیر به عمل بیاوریم و خود بگوییم و خود بخندیم. هنر جذبِ مخالفانی است که در ظاهر هیچ قرابتی با ما ندارند. چه کسی فکر می‌کرد روزی روحانی، ناطق‌نوری و لاریجانی چنین تغییر (حتی اگر تغییر ظاهری و در راستای منافع شخصی) کنند؟

  • ویار تکلم

بدی زندگی در جامعه‌ی سیاست‌زده‌ این است که حتی نفس کشیدن ساده هم در آن پتانسیل برداشت و مصادره‌ی سیاسی دارد. برای همین هم بسیار اندک‌اند مشاهیری که از کارها و رفتار و اقوال‌شان برداشت سیاسی نشده، گروهی آن را به نفع خود مصادره نکرده و گروهی دیگر از آن برائت نجسته باشد. البته همان تعداد اندک هم تا زنده‌اند موفق هستند و در دامِ حزب و گروهی نمی‌افتند، وگرنه آن‌ها هم با مرگ‌شان قطعا مورد بهره‌برداری سیاسی قرار می‌گیرند. این حجم از سیاست و سیاسی‌کاری باعث می‌شود که تقریبا هیچ‌کدام از مشاهیر تا زنده هستند آن‌گونه که شایسته‌ی علم و هنر و توانایی‌شان باشد مورد استقبال و قدردانی قرار نگیرند و همان اندک توجه بعد از مرگ‌شان هم آغشته به سیاست و بازی‌های سیاسی باشد. البته هم گاهی خود اشخاص جنبه‌ی احترام و تکریم را ندارند و با اندکی سوت و کف و هورا خودشان را گم می‌کنند. کم نبوده و نیستند امثال سیدمحمد حسینی‌ها، گل‌شیفته فراهانی‌ها، فرشید منافی‌ها، مینا لاکانی‌ها و...

هیچ‌وقت نخبه‌های علمی‌ای که مهاجرت کرده‌اند (حالا به هردلیلی) را ایرانی اوریجینال و وطن‌پرست نمی‌دانم! چرا که به قول رضا امیرخانی آن‌ها چه بخواهند و چه نخواهند دیگر جزئی از چرخه‌ی پیش‌رفت غرب شده‌اند و سود و فایده‌ی اصلی‌شان را نصیب همان کشورها می‌کنند. حالا هرچه‌قدر بیایند و از عشق و علاقه به ایران و ایرانی حرف بزنند و روی قالی دست‌بافتِ اصلِ ایرانی بنشینند و غذای مورد علاقه‌شان قرمه‌سبزی و آب‌گوشت باشد!

دی‌روز #مریم_میرزاخانی، ریاضی‌دان و نخبه‌ی علمی ایرانی درگذشت. مطابق معمول، او تا زنده بود آن‌گونه که شایسته بود قدر ندید و مرگ‌ش هم مورد بهره‌برداری سیاسی افراط و تفریطی قرار گرفت. عده‌ای موهای برهنه‌اش را دلیل بد بودن‌ش می‌دانستند و عده‌ای هم به خاطر افتخارات فردی‌اش او را تا حدِ قدیس بالا بردند و حتی به کنایه می‌گفتند که چرا او باید در اوج جوانی فوت کند و فلان فردِ سیاسی مسنِ کشور هنوز زنده باشد...

درست است که میرزاخانی هم مانند بسیاری از مهاجرین علمی دوران رشدش را در ایران گذراند و دوران ثمرش را در آمریکا. درست است که به سود و بازدهی اصلی‌ش نصیب آمریکا شد و از او برای ما تنها پُز و افتخار عمدتا توخالی باقی ماند با این‌حال اگر قرار باشد روزی بی‌گانگان، ما را با شخصِ خاصی بشناسند ترجیح می‌دهم این شخصِ خاص مریم میرزاخانی (در کنار مجید سمیعی) باشد. کسی که حتی اگر به کشورش منفعت محسوسی نرساند، لااقل برای کشورش هزینه‌تراشی نکرد. مریم میرزاخانی، نشان‌دهنده‌ی نبوغ ایرانی و نه مثلا گل‌شیفته فراهانی نشان‌دهنده‌ی جنس! ایرانی و نه مثلا فرشید منافی و سیدمحمد حسینی نشان‌دهنده‌ی آفتاب‌پرست‌های ایرانی و نه مثلا شیرین عبادی نشان‌دهنده‌ی عرقِ ملی! ایرانی و نه مثلا اصغر فرهادی نشان‌دهنده‌ی غیرت! ایرانی و نه مثلا...روح‌ش شاد.

  • ویار تکلم

من به کانال مملکته تبریک می‌گویم! من به کانال‌های آمدنیوز و وحیدآنلاین هم تبریک می‌گویم! من دستِ تک‌تکِ آن‌ها را به گرمی می‌فشارم و به آن‌ها تبریک می‌گویم. حتی اگر راه می‌داشت و من در این مملکت کاره‌ای می‌بودم قطعا به آن‌ها پست و مقامی می‌دادم و یا لااقل در مقام مشاور از آن‌ها استفاده می‌کردم.

راست‌ش تبریک من به آن‌ها نه به تعداد اعضای کانال‌های‌شان -که اتفاقا قابل توجه هم هست- مربوط می‌شود؛ چرا که کانال‌هایی با این تعداد اعضا و حتی بیش‌تر هم کم وجود ندارد. و نه به خاطر ضریبِ نفوذ بالای آن‌ها در جامعه‌ی ما. من به آن‌ها تبریک می‌گویم بابتِ مسخِ آرام و تدریجی اعضای کانال‌های‌شان است. بابت بلاهتی است که به صورت زیرپوستی به خورد تعدادی از مخاطبان کانال‌های‌شان می‌دهند و به خاطر سلبِ قدرتِ فکر از تعدادی از آن‌ها. به گونه‌ای که اگر کانال به مخاطب خودش، نصفِ ظهر، ساعت سه بام‌داد را نشان دهد، آن‌ها باور می‌کنند و هرچیزی غیر از آن را دروغ رژیم می‌پندارند! این مخاطب هم فرقی ندارد سن و تحصیلات‌ش چه‌قدر است. این حد از تسخیرکنندگی مخاطب تبریک ندارد؟

شنیده بودم که کانال مملکته تصویری از مسعود ده‌نمکی، در حادثه‌ی کوی دانش‌گاه منتشر و او را یکی از عوامل سرکوب معرفی کرده‌است. برای‌م وجودِ چنین تصویری جالب بود. وارد کانال‌ش شدم و بعد از زیرورو کردن پست‌های اخیرش پست و تصویر را پیدا کردم. مسعود ده‌نمکی، باطوم به دست و با خنده‌ای شیطانی مقابل زندانی قرار گرفته و احتمالا به دانش‌جویان بی‌گناه! دربند می‌خندد و احتمالا قصد کتک زدن آن‌ها را دارد. شاید هم آن‌ها را کتک زده و حالا با لب‌خندی از سر رضایت جسم له و لورده‌ی آن‌ها را نظاره‌گر است. (تصویر لینکِ اول، در پایین) اما چرا تصویر برای‌م زیادی آشنا می‌آمد. گویی آن را قبلا جایی دیده بودم. اما مگر می‌شود این تصویر به این مهمی را دیده باشم و فراموش‌م شده‌باشد. آن را کجا دیده بودم؟ حدس‌م رفت به سمتِ هفته‌نامه‌ی هم‌شهری جوان و ذهن‌م رفت به سمتِ سریال اخراجی‌های دو و پشتِ صحنه‌ی آن. بله خودش بود! با کمی جست‌وجو تصویر اصلی را پیدا کردم. تصویر به این کلمات تغییر کرده بود؛ مسعود ده‌نمکی، باطوم پلاستیکی به دست و با خنده‌ای نمکین روبه‌روی زندانِ محل فیلم‌برداری اخراجی‌های دو قرار و ژست گرفته. ارژنگ امیرفضلی در سمتِ راست تصویر و کلاکتِ سیاه‌وسفید (یا تخته‌نشان: ابزاری که روی آن اطلاعات مربوط به فیلم شامل نام فیلم، نام کارگردان، شماره صحنه، شماره برداشت و غیره ذکر می‌شود.) در سمت چپ هم دیده می‌شود! (تصویر لینکِ دوم، در پایین)

این‌که کسی انتخاب‌ش چنین کانال‌هایی باشد، امری است شخصی که به کسی مربوط نیست اما این‌که کسی حرف‌های این کانال‌ها را این چنین باور می‌کند، این‌چنین باور می‌کند و نشر می‌دهد، این‌چنین باور می‌کند و نشر می‌دهد و عقاید و تصمیم‌گیری‌های‌ش براساس آن شکل می‌گیرد، لایق ترحم است!


لینک تصویر درج شده در کانال مملکته

لینک تصویر اصلی


کانال تلگرامی وبلاگ: telegram.me/zaerezari

  • ویار تکلم

من شاعر نیستم! نویسنده هم نیستم! روزنامه‌نگاری، عکاس، نقاش و ... هم نیستم! راست‌ش من هیچی نیستم! از این بابت هم نه تنها ناراحت و سرخورده نیستم که از فرط شادی در پوست خود نمی‌گنجم.

صفحه‌ی اینستاگرام‌تان را باز کنید و کلمه‌ی «شاعر» را جست‌و‌جو کنید. تقریبا همه‌ی مردم شاعر‌اند! حالا بعضی ها «کمی شاعر» اند ، برخی «گاهی شاعر» و عده‌ای هم کتاب شعرشان! تا آخر همین هفته چاپ می‌شود و بازار شعر و ادبیات فارسی را زیر و رو می‌کند.  وزن و قافیه و ردیف هم که اصلا حرفه‌ش را نزن. در شعر مدرن و نوِ اینستاگرامی، همه این‌ها دست و پا گیرند و جای‌گاهی ندارند! 

«در بیست‌ودو سالگی آن قدر ادبیات کلاسیک خوانده بود که دیوان سلمان ساوجی را تصحیح کرد.» به همین یک جمله در مورد مرحوم مهرداد اوستا دقت کنید. آن قدر خوانده بود، که تصحیح کرد. نه آن‌قدر پست گذاشته بود که تصحیح کرد! نه آن قدر آن‌لاین بود که تصحیح کرد!

خواندن، حلقه‌ی مفقود و گم شده این روز های ادبیات و فرهنگ ماست. آن‌قدر در دنیای مجازی حل شده‌ایم که دیگر وقتی برای خواندن و لذت بردن از شعر و داستان و ادبیات فارسی نداریم. نهایت خواندن و مطالعه‌مان می‌شود چهار خط از یک کتاب یا دو بیت شعر که آن هم در یک کانال تله‌گرامی‌ خوانده‌ایم. 

فکر می‌کنم اگر مرحوم اوستا هم در این دهه به دنیا می‌آمد نهایتا صاحب یکی از همان پیج‌های «کمی شاعر» اینستاگرامی با چند هزار دنبال‌کننده می‌شد.

  • ویار تکلم


چندی پیش به دعوت دوتا از دوستان‌م مهمانِ گردشِ یک روزه‌ی دانش‌جویی کلاس‌شان شدم. هنگامه‌ی ظهر و وقت نماز، دل‌شوره گرفته‌مان که حالا چه کنیم وسط این پارک؟ دوست‌م گفت من که الان نمی‌خوانم. بخوانم بقیه فکر می‌کنند برای ریا می‌خوانم. تازه حوصله‌ی حرف‌های بعدش را هم ندارم که من را به بسیج و هیئت و فلان و بهمان بچسبانند. اگر تا غروب رسیدیم که خواب‌گاه می‌خوانم. نرسیدم هم خدا می‌بخشد. من هم داشتم وضعیت را آنالیز و سبک سنگین می‌کنم که چه کنم. تو شش و بش بودم که بخوانم یا نه. بخوانم، نخوانم. بخوانم، نخوانم. بخوانم، نخوانم...تا ما داشتیم سروکله‌ی هم می‌زدیم، آن یکی دوست‌م با اپلیکیشن گوشی‌اش قبله را تعیین کرده بود و سنگی برداشته بود و بی‌خیال چشم‌ها و پچ‌پچ‌ها و لب‌خندهای اطراف‌ش قامت بسته بود: الله اکبر!...الله اکبر از این سبقت! السابقون السابقون...هیچ ادعایی ندارم بابت خلوص و مقبولیت تمام عبادت‌های زنده‌گی‌ام اما اگر قرار باشد چیزی از من قبول باشد، فکر کنم برای ظهرِ آن روز باشد.

به شدت غبطه می‌خورم به حال آن‌هایی که خودشان هستند؛ اصل و اصیل. اوریجینال. بدون روتوش و نقاب. به شدت دل‌م غنج می‌رود برای آن‌هایی که نه دغدغه‌ی آن را دارند که ببینند دیگران در موردشان چه فکری می‌کنند و نه نگرانِ تصور دیگران هستند. به شدت دل‌م غنج می‌رود برای آن‌هایی که تکلیف‌شان با خدا، خود و دنیای‌شان مشخص است، آن‌قدرها که دیگر هیچ کس و هیچ چیزی نمی‌تواند برای‌شان تعیین تکلیف کند. دل‌م غنج می‌رود برای محمد انصاری بودن!

فکر نمی‌کنم کار چندان سختی باشد، جای آن ریش‌های آن‌کادر شده، سفیدی پوستی برق بزند و جای آن عکس‌های ساده‌ی اینستاگرامی عکس‌هایی با کُلی افکت و ژانگولربازی‌های مرسوم که جان می‌دهد دختر، پسرهای تازه به سنِ بلوغ آن را به درودیوار اتاق‌شان آویزان کنند. فکر نمی‌کنم چندان سخت باشد، جای صحبت از خدا و نماز، صحبت از مسائلی باشد که خروار خروار لایک و قلب هدیه بگیرد. فکر نمی‌کنم چندان سخت باشد، جای صحبت از پیاده‌روی اربعین، صحبت از سواحل آنتالیا و سُونای مرطوبِ استخر سعادت‌آباد باشد. فکر نمی‌کنم کار سختی باشد، جای آن که اسم مدرسه‌ی فوتبال، شهید ابراهیم هادی باشد، اسم‌ش مثلا می‌شد مدرسه‌ی قوت‌بال ستاره‌گان جهان و جای ارائه‌ی محصولاتی با عکسِ آن شهید، عکسِ مسی و رونالدو باشد که دست و دلِ پدرومادرها را بابت ول‌خرجی قرص و محکم کند.  فکر نمی‌کنم کار سختی باشد جای شنیدنِ طعنه و کنایه بابت پست‌های مذهبی که ای‌کاش مذهب روی فوت‌بال‌ش تاثیر نگذارد، قبل از انتخابات پستی با رنگِ سبز و بنفش منتشر کرد و یا شبیه علی کریمی در بازی‌های بین‌المللی، مشکلات داخلی کشور را با دست‌بند سبز فریاد زد و محبوب جماعتی شد! فکر نمی‌کنم کار چندان سختی باشد...

جا دارد، واقعا جا دارد همه‌گی ما، فارغ از دین و مذهب و عقیده و رنگ، به احترام محمد انصاری و همه‌ی محمد انصاری‌ها تمام قد بایستیم و به احترام‌شان کلاه از سر برداریم؛ به احترامِ همه‌ی آن‌هایی که نشان‌مان می‌دهند در شهرِ نقاب‌ها و تاریکی‌ها، هنوز هم روشنایی هست...


کانال تلگرام وبلاگ: telegram.me/zaerezari

  • ویار تکلم

لب‌های‌م را گرد کردم و روی چشم‌های بسته‌اش گذاشتم و اندکی فشار دادم. گردی چشم‌های‌ش زیر لب‌م حس می‌شد. خونِ گرمی زیر پوست‌م دوید که تمامِ بدن‌م را گرم کرد و بعدش آرام‌آرام از راه سر، بدن‌م را ترک کرد. کمی بعد احساس سرما کردم و لرزم گرفت. لب‌م را از چشم‌های‌ش جدا کردم و پارچه را کشیدم روی‌ش. قسم می‌خورم هیچ‌گاهِ دیگر حسِ نابِ آن بوسه تکرار نشد و قسم می‌خورم هیچ‌گاه دیگر حسِ نابِ آن بوسه تکرار نمی‌شود. این‌ها را گفت و دست‌ش را چندباری روی سنگ زد و زیر لب شروع به زمزمه کردن چیزی کرد...نگاه کردم پسرش تنها سه سال داشت. قطعه‌ی 207، ردیفِ 94، شماره‌ی 19

  • ویار تکلم

همان‌طور که در خبرها خوانده‌اید و احتمالا تا الان فیلم‌ش هم به دست‌تان رسیده، دی‌روز #میثم_مطیعی پیش از اقامه‌ی نماز عید فطر، به قرائت شعری در باره پاره‌ای از مسائل روز ایران از قبیل برجام و عملیات داعش پرداخت که با بازتاب زیادی همراه شد. از این طرف عده‌ای آن را نمونه‌ی کار #آتش_به_اختیار تمیز و انقلابی دانستند و به تجلیل از آن پرداختند، و از آن طرف عده‌ای آن را شعری وحدت شکن و تفرقه افکن عنوان کرده و به تخطئه این اقدام پرداختند. اما آیا این شعر واقعا جنبه تفرقه افکنانه داشت و اصالتا هر گونه انتقادی مساوی با تفرقه است؟

چنان‌که می‌دانیم در جمهوری اسلامی، عنصر وحدت ساز و محور آسیای ارکان حکومتی و مردمی، ره‌بری است و آن‌چه توده‌ی مردم را حول یک نقطه مجتمع می‌سازد مقام ولایت است. اساسا نباید این توهم برای رئیس جمهور مملکت پیش بیاید که رای به او به منزله‌ی تایید کامل و مطلق تفکرات و مواضع اوست چرا که درصد بالایی از آرای انتخابات، آرای سلبی و صرفا برای جلوگیری از پیروزی کاندیدای رقیب است و ابداً به معنای علاقه و تایید همه مواضع کاندیدای منتخب خود نیست. تجربه چهار دهه‌ای  انقلاب نیز نشان می‌دهد که روسای جمهور با هر درصد آرایی هیچ‌گاه نتوانسته‌اند هم‌بسته‌گی فکری و  ایدئولوژیک بین رای دهنده‌گان به خود ایجاد کنند. 

از طرف دیگر نقد اقدامات یک رئیس جمهور چرا باید این همه بر عده‌ای سنگین بیاید؟ چرا باید نقد یکی از دست‌آوردهای دولت به معنای نفی دولت و مخالفت با آرای مردم قلم‌داد شود؟ پاسخ این سوال را _مثل پاسخ همه نقد های وارد شده به رئیس جمهور!!_ می‌توان در دولت قبل جست‌وجو کرد!

در دوره #احمدی_نژاد، آیا نقد به مسکن مهر به معنای تخریب دولت بود و سخنی تفرقه‌افکنانه محسوب می‌شد؟ نقد به هدف‌مندسازی یارانه‌ها چه‌طور؟ نقد به سهمیه‌بندی بنزین چطور؟ سهام عدالت چه‌طور؟ چنان‌چه می‌بینیم اساسا تنوع فعالیت‌ها آن‌قدری هست که نقد به هر کدام از آن‌ها نه به معنای نفی دولت و زحمات آن است و نه به معنای توهین به رای مردم! اما وقتی دست‌آورد دولتی در طول چهار سال تنها و تنها یک معاهده باشد و در واقع دولت با برجام مساوی شود، طبیعی است که نقد به آن و بل‌که کوچک‌ترین ایراد به آن به معنای تقابل با دولت و رای مردم تلقی شود.

 به نظر من نباید  به میثم مطیعی بابت نقدش خرده گرفت. او فقط یکی از دست‌آوردهای دولت را نقد کرد. گناه او چیست که این یک دست آورد، تنها دست آورد دولت است؟!

و در نهایت این‌که، عده‌ای به محل این نقد اعتراض دارند و تریبون نماز عید را محل مناسبی برای نقد دولت نمی‌دانند. عده‌ای ای هم از عدم انصاف و عدالت در برخورداری دو جناح از تریبون‌های حکومتی گله مندند.

خب به نظر من این مسئله و ایرادی است که جواب ندارد! آن کسی که تفکر «جناح راست مساوی است با انقلاب و نظام» را بین مردم جا انداخت باید پاسخ‌گو باشد. این کار باعث شده به هر کار انقلابی برچسب حمایت از یک جناح و مخالفت با جناح دیگر زده شود و به این ترتیب عرصه بر نقدها و کارهای انقلابی تنگ شود. کار میثم مطیعی کار جناحی نبود، کار انقلابی بود و تریبون نماز هم جای درستی برای کار انقلابی است. ولی چه کنیم که این دیدِ «انقلاب و نظام مساوی است با جناح راست» حالاحالاها از ذهن مردم پاک نمی‌شود!


کانال تلگرام وبلاگ: telegram.me/zaerezari

  • ویار تکلم

رمضان تمام شد. هم برای آن عزیزی که گرفت و هم برای آن نازنینی که بادلیل نگرفت و هم برای آن دوستی که بی‌دلیل. رمضان تمام شد. هم برای آن رفیقی که گفت رمضان بی ربنای شجریان رمضان نیست و هم برای آن جوان مذهبی‌ای که حالِ خوشِ دمِ افطارش را وام‌دار خداوند بود و نه وام‌دار کسی. رمضان تمام شد. هم برای آن کسی که به کنایه گفت ترجیح می‌دهد به جای تحمل تشنه‌گی و گرسنه‌گی، تشنه و گرسنه‌ای را سیراب و سیر کند، بماند آن‌که موفق شده یا نه و هم برای آن کسی که با افتخار و غرور خاصی ساندویج‌ش را وسط خیابان شهر گاز زد و روزه‌داری را به سخره گرفت. رمضان تمام شد. برای همه تمام شد. فقط خدا نکند روزی برسد که حسرت این را بخوریم که چه راحت آن را از دست دادیم و قدرش را ندانستیم. حسرت روز به روزش را. حسرت ساعت به ساعت‌ش را. حسرت دقیقه به دقیقه‌اش را. حسرت ثانیه به ثانیه‌اش را. حسرت آن به آن‌ش را...خدا نکند...


کانال تلگرام وبلاگ: telegram.me/zaerezari

  • ویار تکلم

گفت: از نظر من هم‌سر خوب هم‌سری نیست که باری را از دوش‌ت بردارد. همین که بار اضافه‌ای بر دوش‌ت نگذارد کافی است. گفت: نمی‌گویم باحجاب‌ها هیچ خطا و مشکلی ندارند اما در مسئله‌ی ازدواج، بدترین پله‌ی باحجاب از به‌ترین پله‌ی بی‌حجاب قطعا حداقل یک پله بالاتر است؛ لااقل ظاهرش را با غریبه‌ها تقسیم نمی‌کند! گفت: جوان‌تر که بودم ملاک‌های ازدواج‌م اول زیبایی بود، دوم زیبایی، سوم زیبایی! حالا اما می‌گویم ای‌کاش اول خدا بود، دوم خدا، سوم خدا! گفت: یا تو او را دوست داری و او تو را دوست ندارد. یا او تو را دوست دارد و تو او را دوست نداری و یا اگر هردو هم‌دیگر را دوست دارید، روزگار این دوست داشتن را دوست ندارد! گفت: تهرانی بودن به این نیست که این‌جا به دنیا آمده باشی و یا پدر و مادر تهرانی داشته باشی. همین که از کنار برج میلاد عبور کنی و سرت را بلند نکنی و بی‌تفاوت بگذری یعنی تو هم در این شهر درن‌دشت حل شده‌ای. یعنی تو هم خودت را گم کرده‌ای. گفت: ماه رمضان حتی اگر هیچ فایده‌ای نداشته باشد همین که گرسنه‌گی و تشنه‌گی‌اش باعث می‌شود که یک ماهی ذهن‌ت بی‌خیال قسط و وام و بدهی و بدبختی باشد، کافی است. گفتم: ممنون، همین‌جا پیاده می‌شوم.


کانال تلگرام وبلاگ: telegram.me/zaerezari

  • ویار تکلم