ویار تکلم

لینک وب‌لاگ برای بلاگ‎فایی‎ها:
https://goo.gl/cf8mZt

کانال وب‌بلاگ در تلگرام:
https://t.me/zaerezari

آخرین مطالب

۲۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سایت جیم» ثبت شده است

آن‌هایی که من را می‌شناسند می‌دانند که من از طرف‌داران سفت و سخت شجریان و آثارش هستم. نقل همین حالا نیست. از زمان نوحوانی به استاد و آثارش علاقه‌مند بودم. اصلا من دیوانه صداهای خوبم. چه آن صدای خوب صدای یک قاری قرآن درجه یک مثل مرحوم مصطفی اسماعیل باشد و چه آثار فاخر استاد شجریان.

در نوجوانی مجذوب مصطفی اسماعیل و تلاوت‌های‌ش شدم. قریب به دویست ساعت از بهترین تلاوت‌های مرحوم را با به‌ترین کیفیت‌های موجود گل‌چین کرده بودم. تا جایی که بیس گوشه‌ها و دست‌گاه‌های موسیقی را از همین تلاوت‌ها یاد گرفتم. از این دقیقه تا آن دقیقه قرار بیات، بعد رست و جواب بیات، بعد حجاز و سه‌گاه و... دورانی بود. هنوز هم گه‌گاه سر می‌زنم و بعضی از شاه‌کارهای مصطفی اسماعیل را گوش می‌دهم و کیف می‌کنم. خلاصه این‌که ذات موسیقی و صدای خوب از کودکی من را جذب کرده و می‌کند، جوری که زیبایی و جذابیت بصری برای من شاید در مرتبه‌ای بعد از جذابیت‌های صوتی قرار بگیرد. از شما چه پنهان بدم نمی‌آید اگر یک روز گوش شیطان کر خدایی ناکرده زن گرفتم از همین جماعت خواننده و گوینده بگیرم.

غرض این‌که از قماش جماعتی نیستم که موسیقی اصیل و سنتی برای‌شان ژست و کلاس است. موسیقی سنتی علاقه من است و از نوجوانی گوش داده‌ام. از همه موسیقی‌ها بیش‌تر. پس فکر می‌کنم حق داشته باشم درباره علایق‌م و کسی که بیش از همه من را به این جنس موسیقی علاقه‌مند کرده حرف بزنم.

امروز روز اول رمضان به پایان رسید. از این‌هایی نیستم که بگویم رمضان بی ربنای شجریان رمضان نیست و چیزی کم دارد. به خصوص که می‌دانم خیلی از کسانی که هم‌چین حرف‌هایی می‌زنند سال به سال موسیقی سنتی گوش نمی‌دهند. ولی من به عنوان یک آدم علاقه‌مند به موسیقی از وضع موجود در صدا و سیما جداً ناراحت و عصبانی‌ام. ناراحتی و عصبانیت‌م به این دلیل است که هنوز نفهمیدم متر و معیارهای صدا و سیما برای اختصاص دادن کنداکتورش به هنرمندان بر چه اساس است؟ بر اساس سواد موسیقایی افراد؟ تجربه‌شان؟ فاخر بودن آثاری که ارائه می‌دهند؟ حرام و حلال بودن آن‌ها؟ دقیقا چه معیاری بر صدا و سیما حاکم است که در آن عماد طالب‌زاده و علی‌رضا طلیس‌چی و ماکان‌بند و هوروش‌بند و بهنام بانی و شهاب مظفری و حمید هیراد می‌توانند در برابر مخاطب هشتاد میلیونی اجرا کنند ولی بزرگان آواز و موسیقی مثل استاد شجریان و زنده‌یاد لطفی و علی‌زاده و کلهر و کام‌کار حق نداشته و ندارند؟! آخر با کدام منطق و دلیل؟

شجریان صدایی داشت که در دسته بهترین و قدرت‌مندترین صداهای ایران و حتی جهان قرار می‌گرفت. موسیقی و آثاری ارائه می‌داد که فاخرترین آثار بود. شجریان برای انقلاب خواند، برای میهن خواند، برای فرهنگ و ادبیات این مملکت خواند، آلبوم تلاوت قرآن منتشر کرد، ربنا را برای رمضان خواند و در آن شرایط و محدودیت‌های افتضاح موسیقی در اول انقلاب کارش را به به‌ترین شکل انجام داد. نه مطرب بود، نه کاباره‌ای بود، نه موسیقی مبتذل اجرا می‌کرد. دیگر ما از یک هنرمند چه می‌خواهیم؟

در عوض با شجریان چگونه رفتار کردند؟ کنسرت‌های‌ش لغو می‌شد، آثارش در تلویزیون و رادیو تقطیع و با مونتاژِ اسلامی! عرضه می‌شد. یک بار هم که صدا و سیما برای برنامه تحویل سال ۷۵ از او دعوت کرد اجازه اجرای زنده ندادند و آواز ضبط شده استاد را پخش کردند. از آن بدتر بعضی از روزنامه‌های دولتی حمله کردند که چرا به جای یک مطرب از پدر و مادر یک شهید برای تحویل سال دعوت نشده!

خب نتیجه همین‌ کارها می‌شود دل‌چرکین شدن اساتیدی مثل شجریان. همین‌ها باعث شده امروز از ربنای شجریان و دعای تحویل سال دکتر اصفهانی برسیم به جایی که برای خواندن دعای تحویل سال باید دست به دامان بهنام بانی شویم!

من نمی‌گویم این‌ها نباشند. امروز به هر دلیل ذائقه مردم و جوانان به سمت این‌ها رفته. اما انصافا در طول سال یک تایم نیم‌ساعته در کنداکتور صدا و سیما خالی نمی‌شود که اساتید و بزرگان موسیقی بیایند و درباره هنرشان صحبت کنند؟

حالا درد این است که عده‌ای می‌گویند مشکل این مردم موسیقی و ربنای شجریان نیست و اقتصاد استچرا عزیز من! موسیقی و فرهنگ هم مهم است‌. این‌که سیاسیون به خاطر به حاشیه راندن مسائل دیگر بحث موسیقی و هنر را مطرح می‌کنند دلیل نمی‌شود که این مسائل بی‌اهمیت باشند. جالب این‌که همین‌ها در دوره خودشان می‌گفتند مشکل مردم اقتصاد نیست و مردم می‌توانند با اشکنه سر کنند و معنویت و ایمان مردم مهم است.

موسیقی مهم است چون اگر درست چشم‌مان را باز کنیم و کمی فکر کنیم می‌بینیم که مسئله هنر و موسیقی جدا از دین و ایمان مردم و مسائل روحی و معنوی و اعتقادی آن‌ها نیست. هم از جهت این‌که فقه ما بعضی موسیقی‌ها را حرام می‌داند و طبعا باید موسیقی حلال را معرفی و از آن حمایت کند و هم از این جهت که اگر جامعه با نوای ربنا و آوزاهای برگرفته از اشعار عرفانی مولوی و حافظ مانوس باشد قطعا از جامعه‌ای که در آن مردم از "دلبری‌تو کم‌ترش کن" شهاب مظفری یا "هربار این درو" ماکان‌بند اقبال می‌کنند به معنویت نزدیک‌تر است.


پ.ن : به تازگی نسخه جدیدی از ربنا و آواز افشاری استاد منتشر شده که نسبت به نسخه‌های قبل کیفیت بالاتری دارد. گوش بدهید و روح‌تان را تازه کنید. به قول سایه این اثری است که می‌شود آن را بالای دست گرفت و با افتخار پیش موسیقی‌دانان عرب برد و گفت اگر می‌توانید مثل‌ش را بسازید! (دانلود ربنا و مثنوی افشاری استاد شجریان)


*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

بین تمام جاروجنجال‌های واقعی و فیکی که در مورد #سند_2030 صورت گرفته، (از این جهت فیک که باور دارم بعضی شلوغ‌کاری‌های بابت این سند از طرف عده‌ای، نه به خاطر دغدغه‌مندی آن‌ها که بیش‌تر به جهت سرگرم‌کردن جماعت حزب‌الله و مذهبی است تا در هیاهوی آن ماجرای شکست انتخاباتی و اشتباهات خودشان و مطالبات به حق طرف‌داران آن حزب گم شود.) یک بندش حسابی روی لبه‌ی خوب یا بد بودن راه می‌رود. جوری که هم برای عده‌ای پیراهن عثمان شده و فریاد وا از دست رفتن حقوق ما! و هم برای بسیاری این سوال پیش می‌آمده که خُب این کجای‌ش بد است و ایراد دارد؟ و اساسا چرا باید با آن مخالفت کرد؟ بندِ برابری جنسیتی!

بیاییم چشم‌های‌مان را ببندیم و تصور کنیم. تصور کنیم برابری جنسیتی را. زن‌ها همه به حقوق خودشان رسیده‌اند. در ورزش‌گاه‌ها دیگر تک صدایی مردان شنیده نمی‌شود. سمت چپ ورزش‌گاه با صدایی زمخت فریاد می‌زنند: «این تیمِ ایران‌ه» و سمت راست ورزش‌گاه با صدایی نازک و لطیف جواب می‌دهند: «یا علی مدد». دانش‌گاه‌ها و یک‌سری رشته‌های خاص دیگر از انحصار مردان خارج شده و زنان هم پابه‌پای مردان و بل‌که جلوتر از آن‌‌ها در عرصه‌های علم و دانش افتخارآفرینی می‌کنند. دیگر دوچرخه‌سواری و موتوررانی برای زنان تابو حساب نمی‌شود و همه باهم مشغول تک‌چرخ‌زنی هستند! زنان قاضی به وفور دیده می‌شوند که به راحتی دستِ هر مرد متجاوز به حقوق شخصی و اجتماعی زنان را از آرنج قطع می‌کند و نمی‌گذارند ذره‌ای و حتی ذره‌ای از حقوق زنان پای‌مال شود و... وای چه‌قدر عالی و زیبا! چه دنیای دل‌انگیزی! بهشت است، بهشت!

بیاییم چشم‌های‌مان را ببندیم و تصور کنیم. تصور کنیم برابری جنسیتی را. زنانی با صورتی آفتاب‌سوخته گوشه‌ی خیابان در حالی که با لُنگ روی شانه‌های‌شان عرق پیشانی پاک می‌کنند، فریاد می‌زنند: «انقل دو نفر!» «شابدول حرکت. شابدول حرکت!» «ونک جا نمونی»! و... در سوی دیگر خیابان دو زن در حال درگیری و دست به یقه شدن بر سر مسافری هستند که سرگردان بین دعوای آن‌ها مانده. اخبار ساعت چهارده به نقل از رئیس سازمان نظام وظیفه، مشخصات زنان واجد شرایط خدمت سربازی را اعلام می‌کند و بر آن اساس زنان واجد شرایط باید خود را به پادگان‌های مربوطه معرفی کنند. خشم شب! سینه خیز! پاک کردن دست‌شویی! به چپ چپ و به راست راست! طبل بزرگ زیر پای چپ! یک دو سه چهار...تندتر، تندتر! مه‌گر غذا نخورده‌اید؟! در خبری دیگر از شهادت زنان مرزداری می‌گویند که قربانی حمله‌ی انتحاری گروه‌ک‌های تروریستی شده‌اند. از پنجره‌ی اتاق زن سیم‌بانی دیده می‌شود که از تیر چراغ‌برق بالا رفته‌ و مشغول تعمیر برق قطع‌شده‌ی منطقه است. صدای زنی از کوچه‌ی پشتی می‌آید که احتمالا سر را تا کمر توی ماشین فرو برده و داد می‌زند: «استارت بزن، استارت بزن! خوبه، خوبه!» و وقتی که صدای روشن شدن ماشین را می‌شنود لب‌خندی از روی رضایت روی چهره‌ی سیاه روغن و گریسی‌اش می‌نشیند و با پشت دست راست‌ش عرق‌ش را روی صورت چرب‌ش پخش می‌کند! و... در آن صورت باز هم وای چه‌قدر عالی و زیبا؟! چه دنیای دل‌انگیزی؟! بهشت است، بهشت؟!

نمی‌دانم چه اصرار و چه فکر موهومی است که وقتی صحبت از برابری و حقوق زنان می‌شود همه ذهن‌شان می‌رود به سمت دانش‌گاه و ورزش‌گاه و سیاست و باقی مسائل باکلاس و لول بالا! انگار نه انگار که برابری یعنی برابری! آن هم در همه‌ی ابعاد و همه‌ی زمینه‌ها و نه در زمینه‌ای که باب میل باشد. اگر قرار است برابری در رشته‌ای مانند مکانیک و برق باشد، برابری هم در رشته‌ای مانند معدن و راه‌آهن و ریل‌سازی هم باشد. اگر قرار است خوشی و سرمستی ناشی از حضور زنان در مسند قضاوت باشد، ترس و کابوس دوسال نابودی عمر و زنده‌گی در دورافتاده‌ترین پادگان‌های کشور هم باشد. اگر قرار است پشت میز نشینی و حس باد کولر گازی وسط تابستان باشد، زدن به دل جاده‌ها با یک کامیون و به دست گرفتن زنده‌گی روی جاده‌ها هم باشد. و...

به شخصه برای من اهمیتی ندارد که جامعه در رفتار خود با زنان روی مدار عدالت حرکت کند و یا روی مدار برابری و مساوات. اما یقین دارم اگر قرار باشد روزی برابری جنسیتی صورت بگیرد، آن هم به تمام معنا و نه فقط به صورت گزینشی و انتخابی، بازنده‌ی اصلی زنان هستند و زنان!


*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

خدا شاهد است که آدم گاهی چیزهایی می‌شنود که نمی‌داند به آن بخندد یا گریه کند. نمی‌داند که باور کند که این حرف‌ها، حرفِ واقعی خود گوینده‌ی آن است و یا نگران باشد که یک‌هو طرف پقی نزند زیر خنده و درحالی که با دست روی شانه‌ات می‌زند، بگوید که تورا دست انداخته‌است! نمی‌داند آن حرف را بذارد پای شوخی کودکانه و بدون تعقل و یا آن را در ردیف گفته‌های با مطالعه بگذارد!

سال‌هاست که ماه رمضانی شروع نمی‌شود مه‌گر آن‌که عده‌ای طبل مخالفت با آن را بردارند و برآن بزنند. راست‌ش اوایل فکر می‌کردم که آن عده با چنین استدلال‌های مسخره‌ای قاعدتا نباید زیاد دوام بیاورند اما دیدم که نه!

می‌گویند اگر فلسفه‌ی روزه‌داری درک حال فقرا است ما ترجیح می‌دهیم که فقرا حال ثروت‌مندان را درک کنند! می‌گویم اولا چه‌کسی گفته که تنها فلسفه‌ی روزه‌داری درک حال فقرا است؟! این‌که تهذیب نفس حاصل از مبارزه با نفس حریص‌ت را، این‌که مهار شهوت سرکش‌ت را، این‌که غُل و زنجیره زبان مارمانندت را و...نمی‌بینید و فقط بند کرده‌اید به گرسنه‌گی که پایه و اساس روزه‌است یا نشان می‌دهید که وجدان‌تان را به مرخصی فرستاده‌اید و یا این‌که نشان می‌دهد وجدان‌تان را به مرخصی فرستاده‌اید! درضمن حتی اگر تنها و تنها فلسفه‌ی روزه‌داری هم درک حال فقرا می‌بود باز هم منظورش این بود که مای روزه‌دار با درک حال و شرایط و گرسنه‌گی و تشنه‌گی فقرا بعدا دست و دل‌مان برای چندرغاز کمکی که آن‌هم با هزار بوق و کرنا است نلرزد و راحت‌تر کمک کنیم.

می‌گویند روزه‌گرفتن ما به حال خداوند هیچ تاثیری ندارد، پس چرا روزه بگیریم و سختی بکشیم. می‌گویم بله! در واقع حتی بود و نبود شما هم برای خداوند هیچ تاثیری ندارد. اما این انتخاب شماست که زنده‌گی‌تان را چه‌گونه بگذرانید و آن را ترک کنید؛ «صم بکم عمی فهم لا یبصرون» و یا «ادخلوها بسلام آمنین»

می‌گویند از لحاظ علمی ثابت شده که روزه‌گرفتن برای بدن ضرر دارد. می‌گویم از لحاظ علمی ثابت شده که شما چرت می‌گویید! اولا اگر کسی بیمار باشد که اصلا روزه بر او واجب نیست و اگر هم کسی بیمار نیست، روزه‌داری جز کمک به بالانس غلظت مواد خون و ترشح بسیاری هورمون مفید (مثلا هورمون رشد) ضرر قابل توجهی که شایسته‌ی مرثیه‌سرایی باشد را ندارد. خب حالا شما که نمی‌گیرید، نگیرید دیگر چرا دنبال پیدا کردن رفیق برای خودتان هستید؟!

می‌گویند. اما دیگر چیزی به آن‌ها نمی‌گویم. فقط با خودم می‌گویم: «خدایا شکرت! خدایا صدهزاربار شکرت. خدایا هرروز شکرت که دشمنان دین‌ت را این‌قدر ابله و مبتذل آفریدی که حتی نمی‌کنند که کمی از سلول‌های خاکستری مغزشان کار بکشند و استدلال‌های‌شان را مزین به کمی و فقط کمی شعور کنند!»


*بازتاب همین مطلب در سایت جیم  

  • ویار تکلم

اصولا، منطقا و عقلا نباید حرف کسی را در مورد حوزهای که در آن تخصص ندارد، جدی گرفت. البته نه این که نشنید، باید شنید اما جدی نگرفت. حالا این شخص نامتخصص هرکسی هم باشد، چه وطنی و چه غیروطنی و چه حتی سلبریتی. از شهاب حسینی سوپراستار گرفته تا تازه به دوران رسیدهها و نوکیسههایی مثل...(عمدا ننوشتم. خودتان تکمیلش کنید!) برای همین هم نظرات اشخاصی چون حامد بهداد و داریوش مهرجویی در مورد علوم پزشکی، مهناز افشار و امیر تتلو! در مورد سیاست، یغما گلرویی و ترانه علیدوستی در مورد جامعه و...بیش از آن که یک وحی منزل و واقعیتی آشکار باشد، تنها و تنها تراوشات ذهنی آنها است. (درست یا غلط، بماند)

با  این حال حتی اگر سطح انتظار خود و جدیگرفتن گفته های این اشخاص را هم در حد همان پاراگراف بالا فرض کنیم، باز هم گاهی از حرفهایشان ناامید میشویم! چرا که گاهی حتی با یک نظر شخصی هم مواجه نیستیم؛ با یک دروغ/ گاف/ بیاطلاعی شخصی مواجه هستیم. لیست این اظهارنظرهای دروغی میتواند خود کتابی باشد. (چه پیشنهاد خوبی! کسی پایه شود و همهی گافها و اشتباهات و دروغهای مجازی معروفها را در یک کتابی جمع آوری کند! اقل فایده‎اش این است که آینده‎گان می‎فهمند روزگاری ما به چه کسانی می‎گفتیم سلبریتی!) اما مرور چند تایش بد نیست: ترانه علیدوستی به دعوت نشدن فلان بازیکن زن فوتسال به تیم ملی به دلیل بازی بدون حجاب در کشور خارجی اعتراض میکند اما بعدا مشخص میشود که آن خانم اصلا مدتهاست که به خاطر ناآمادگیش به  تیم ملی دعوت نمیشده! محمدرضا شجریان استاد بیمثال موسیقی ایران و بسیار دیگری از هنرمندان در اظهاراتی بعد از ماجراهای سال هشتادوهشت از این که احمدینژاد آنها (یعنی مردم را؟!) خس و خاشاک نامیده ابراز ناراحتی کردند اما بعدها مشخص شد که خس و خاشاک احمدینژاد نه متوجه آنها که حتی متوجه آرای باطله هم نبوده است. رضا رشیدپور در برنامهی «دید در شب» برای اینکه بتواند برای روحانی یک همکلاس! در توهین به منتقدین پیدا کند، دروغِ گفتنِ کلمهی «بزغاله» را به احمدی نژاد نسبت داد که بعدا مشخص شد این عبارت نه برای منتقدین که برای کشورهای غربی و معاند به کار رفته. (رشیدپور در اقدامی قابل توجه، بعدها اشتباهش را تصحیح و عذرخواهی کرد.) و یا این اواخر و به خاطر انتخابات ریاست جمهوری که دوز این اظهارات شاذ بالا رفته. مثلا باران کوثری در گردهمآیی حامیان روحانی در استادیوم آزادی از این میگوید که در دولت گذشته، ممنوع الکار (البته شکل درستش ممنوع الفعالیت است. چرا که کلمهی فارسی «کار» را با «ال» عربی جمع نمیکنند!) شده اما فقط جستوجویی کوتاه نشان میدهد که او در آن سال در بیش از بیست فیلم ایفای نقش کرده و حتی برنده سیمرغ هم شده است! و یا حتی اظهارنظر اخیر شهاب حسینی!

من هم با احمدینژاد مخالفم و هم با حرف مفت! حرف مفتی که بیش از آن که حاصل مطالعه باشد، حاصل خیال و اوهام طرف باشد. حتی اگر این حرف علیه احمدینژاد هم باشد. حتی اگر علیه جامعه و سیاست باشد! و به طور کلی راجع به هرچیزی باشد! دیگران مشهور و حتی نخبه، اگر وجدان و دین‎شان را به راحتی به حراج می‎گذارند، دلیل نمی‎شود که بقیه هم همین کار را بکنند. برای همین هم جنابان هنرمند و ورزشکار و ادیب! قبل از این که در مورد موضوعی، هر موضوعی، از روی حرفی خودشیرینی بزنید اقل کم اطلاعش را داشته باشید، دانش‎ش پیش‎کش! لطفا

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

سیدمحمد غرضی هم که رد صلاحیت شد یا به قول خودشان صلاحیتش احراز نشد و در این انتخابات غایب است. این که در این چهار سال چه اتفاقی افتاده که صلاحیتش از تایید به رد میل کرده مهم نیست. لااقل برای من مهم نیست اما اعتقاد دارم اگر او میبود، شایستهی رایهای بسیاری بود. بسیار بسیار بیشتر از آن چه که چهارسال قبل به دست آورد. چرا؟:

1) نزدیک به چهل سال حکومت در دست چپ و راست جابهجا شده و این اوضاع کنونی ماست. جا داشت یکبار هم که شده کسی فارغ از چپ و راست و احزابگرایی انتخاب میشد. وضع بدتر میشد؟ قطعا خیر. فوق فوقش تغییری نمیکرد. چیزی که چند دهه است شاهد آن هستیم.

2) تفاوت غرضی با سایر رئسای جمهور چیست؟ آن ها مثلا نخبه هستند و او نیست؟ آنها پستهای مهم کشور را در گذشته بر عهده داشتهاند و او نداشته است؟ سواد و مدرک تحصیلی آن ها بیشتر از او بوده؟ آن‏ها با دردهای کف خیابانهای جامعه آشنا هستند و او نیست؟ دقیقا آنها چه فاکتور مهمی داشتهاند که او ندارد؟ باور کنید هیچ!

3) حتی اگر غرضی نسبت به دوره گذشته یک رای و فقط یک رای بیشتر کسب میکرد؛ این برای حکومت و تصمیم گیرندهگان آن یک پیغام آشکار داشت: در این چهار سال، ما -ولو به تعداد یک نفر- از چپ و راست خسته شدهایم.

4) غرضی تنها کسی است که هم از چپ میخورد و هم از راست. یعنی هیچ پایگاه حزبی که حامی او باشد را پشت خود نمیدید که بعدها مجبور باشد که جواب حمایتهایشان را با پست و مقام بدهد. نتیجه؟ مردمیترین دولت تاریخ بعد از انقلاب

5) غرضی: چپ نمیتواند دولت نگه دارد، راست نمیتواند ملت نگه دارد!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم


یک) چند ساعتی می‎شد که فرصت ثبت نام برای شورای شهر تمام شده بود و داشتم لیست کسانی را که برای این دوره شرکت کرده بودند، نگاه می‎کردم. نفر اول لیست، خواننده‎ی مراسمات عروسی بود و نفر دوم دبیر فیزیک! بقیه را هم که بررسی کردم دریغ از یک نفر که تخصص‎ش مربوط به حوزه شهر و شهرداری باشد. 

دو) کسی که حاضر نیست به نیازمندان شهرش هزار تومان کمک کند چه طور حاضر می‎شود  برای پیروزی در انتخابات شورای شهر و خدمت به مردم! صد میلیون تومان هزینه کند؟ این پول چه هزینه‎ی شخصی نام‎زد باشد چه اسپانسر مالی آن را تامین کرده باشد، نباید هر طور که شده به جیب صاحب‎ش برگردد؟

سه) «نصب دکه‎ی فروش بلیت مترو جهت اشتغال‎زایی برای جوانان» از برنامه‎های نام‎زد شورای شهرِ شهری است که بعید است تا صد سال دیگر ریل قطار هم به آن جا کشیده‎شود چه برسد به مترو! این مدل شعار دادن برای شما آشنا نیست؟

چهار) اعضای شورای شهر را خودمان انتخاب می‎کنیم، حالا یا بر اساس این که به نظرمان فرد صالح‎تر است یا این که فرد فامیل‎تر است و یا ... . اگر مشکلات شهر حل نمی‎شود، نقص از آن‎ها نیست، از خود ماست. به هر صورت آن‎ها هم برای انتخابات خرج کرده‎اند، توقع ندارید که آن ها این وسط ضرر کنند؟!

پنج) ما تشنه‎گان قدرت‎یم نه شیفته‎گان خدمت

شش) خدایا کشورم را از چهار بلا محفوظ دار: دشمن، خشک‌سالی، دروغ و احساس تکلیف!

پ. ن: بی انصافی است که همه را تشنه‎ی قدرت دانست و زحمات کسانی که شیفته‎ی خدمت هستند را نادیده گرفت.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

یک) نفسم بالا نمی آمد. دستهام عرق کرده‌بودند و هر لحظه امکان فرارم بود. فکر میکردم به قدر کافی راهم را کج کردهام و با او برخوردی نخواهم داشت اما داشت به سمتم میآمد. خشکم زده بود. یک آن خودم را کنار کشیدم و از کنارم رد شد و خود را انداخت در آغوش دختربچهای که دست بالا پنج سالش بود و مشغول ابراز احساسات به هم شدند. از این صحنه عاشقانهتر ندیده بودم در عمرم. عاشقانههای دختربچه و سگش!

دو) بهش میگفتند حاج خانم. اما این که واقعا حج رفته بود یا به خاطر سن بالا و سکنات و احتمالا تمکن مالی و دست به خیر بودن‎ش به این نام صداش میزدند معلوم نبود. سگش را آورده بود پیکنیک و او را در باغچهی خانهاش رها کردهبود. صدای درِ خانه که بلند شد، دم گوش سگش گفت: همین جا باش، الآن برمیگردم. جایی نری! به نزدیکی در که رسید، با دست چپ شالش را جلو کشید و با دست راست، چند تار موی طلایی و درازش را که بیرون افتاده بود، با تعهد خاصی به داخل شالش هول داد و گفت: کیه؟

سه) پسربچه در حالی که نفس نفس میزد و احتمالا عرق میریخت، ملتمسانه گفت: «بابا! بابا! میشه یه کم آرومتر؟ خسته شدم! پدرش در جواب گفت: «چیزی نمونده الان میرسیم پسرم». و سگش را در آغوشش محکمتر فشارداد.

چهار) تا تصویر پست جدید اینستاگرامش بالا بیاید، کپشنِ پستش را خواندم: این دخترم فلانیه! نبینم کسی باهاش بدحرف بزنه! تصویر بالا آمد. هرچه‎قدر دقت میکردم به جز پوزه‎ی یک سگ، چیزی نمیدیدم.

پنج) همین چندشب پیش بود که در یک برنامهی تلویزیونی زیر و بم زندگیش را بیرون ریختهبود و حسابی گریستهبود و از مردم گریه گرفتهبود. همین چندشب پیش بود که پست‎های خدادوستانه‎ای را در صفحه‎ی اینستاگرام‎ش به اشتراک گذاشته‎بود. و همین چند‎شب  پیش بود که داشت عبادت خالصانه‎اش را در ماه رمضان به تصویر می‎کشید. خودش، چادر نمازش، سجاده‎ی نمازش و سگ‎ش!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

چند روزی شده که فارغ از استرس اعلام نتیجه، باز هم توانستهام کتابخواندن را از سر بگیرم. و این بار از بزرگ علوی. چشمهایش بزرگ علوی. آن هم بدون هیچ دلیل خاصی صرفا به خاطر اینکه این کتاب را در خانه تکانی دم عید دم دست پیدا کردم. البته قبلترها کمی از آن را از طریق نسخه الکترونیکیش خوانده بودم اما خب نور و شارژ و تاچ کجا، ورق زدن و صدای کاغذ و بوی آن کجا؟

سیستم مطالعاتی من اینطور است که هرگاه بخواهم اولین کار از نویسندهای را بخوانم اول اطلاعاتی اجمالی از نویسنده و زنده‎گانی و نقل قولهاش را میخوانم. به این استدلال که تا حدودی با فضای فکری و شخصیتی او آشنا شوم. چرا که باور دارم هیچ نویسندهای جدای از نوشتههاش نیست و مطالعهی زنده‎گینامهی نویسنده، آدم را به درک درستتر و عمیقتر نوشتههاش سوق میدهد. از همین رو هم با بزرگ علوی سر کتاب میرزا تا حدودی آشنایی داشتم و تا حدودی میدانستم با چه اثری احتمالا روبه رو هستم و که بعد از پایان کتاب توی ذوقم نخورد! حالا هم بد ندیدم چند خطی نظراتم را در مورد این کتاب مکتوب کنم. در سه بخشِ نثر، محتوا و نتیجه.

نثر: از همان زمانی که سند یک سوال امتحانات پایان ترم و تاریخادبیات کنکور به نام آثار بزرگ علوی زده میشد، به خاطر این تکرر، انتظار داشتم با نثر فوق العادهای مواجه شوم اما با خواندن اولین کتاب علوی فهمیدم به هیچ وجه از این خبرها نیست. البته این به هیچ وجه به معنای بد بودن آن نیست. اتفاقا نثر روان و خواندنی دارد که اصلا حوصله سر بر نیست اما خب با نثر شاهکاری که گوشه گوشه آن جملات و عباراتی باشد که ارزش حاشیهنویسی و یا حفظکردن داشته باشد فاصله دارد. یعنی سرو ته کتاب را بزنی شاید بشود کلا چند جمله از این دست را پیدا کرد. مثلا من آن تعبیر شکل رود بودن که فرنگیس زن اول قصه برای توجیه تناقضات زندگیش استفاده کرد و یا تفسیر فرنگیس از خوشبختی با این مضمون که خوشبختی نه به پول است و نه به شوهر و نه به چیز دیگری. گاهی باید مشکلات را بغل کرد تا خوشبختی از دور برای انسان چشمک بزند را پسندیدم. البته باید زمان نگارش این را هم در نظر گرفت و فراموش نکرد این نوع نثر و حتی قصه، نوعی خطشکنی و سنتشکنی برای جامعهی ادبی آن زمان بوده. نوعی پیشگامی در نثر داستاننویسی، در کنار هدایت و جمالزاده و...

محتوا: اگر بخواهم کتاب را در چند عبارت خلاصه کنم میشود: عشق/نفرت دختری ثروتمند به نام فرنگیس به ماکان، استاد نقاشی (در طول خواندن داستان، باربط یا بیربط همهش به کمالالملک فکر میکردم) که به طور مخفیانه علیه حکومت وقت (رضاخان) مبارزه میکند. موضوعی که به خودی خود موضوعی خواندنی و جذاب است که با پرداخت نسبتا خوب و معماگونهی علوی خواندنیتر هم شده. اما همین داستان عشق بعضی جاهاش حسابی میلنگد و زیادی باورپذیر نیست. مثلا چه‎گونه جملهی چند کلمهای استاد به دختر که  او را از خود میرنجاند زندگی او را به کلی نابود میکند! اما همین جمله بعدها سبب عشق آتشین دختر به او میشود؟ یا مثلا کتاب میخواهد از عشق ناکام دختر به استاد حرف بزند اما در عمل دختر موفق به کامجویی از استاد می‎شود! و یا اینکه گاهی توصیفات دختر از خودش به قول مسعود فراستی در نیامده بود و آن حس عشق واقعی را به مخاطب القا نمیکرد. یا این که تا آخر داستان دلیل اضطراب اغراق گونه دختر به خواننده تفهیم نمیشود. و...

نتیجه: با این تفاسیر چشمهایش به هیچ وجه اثر ضعیفی نیست که ارزش خواندهشدن را نداشته باشد. مخصوصا آن که کتاب تا حدودی انسان را با حال و هوای آن دوران آشنا میکند. شاید اگر همین کتاب را نویسندهای گمنام و در روزگار فعلی مینوشت الان عکسهاش را روی جلد مجله های عامه کمیاب میشد اما چه میشود کرد که علوی نه گمنام است و نه کوچک. خلاصه اینکه چشم‎هایش ارزش یکبار خواندهشدن را دارد.

به روال سیستم امتیازدهی این روزها متداول مجازی: سه از پنج!

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم

آمار تعداد مجروجین و فوت شده­‎های مراسم چهارشنبه­‎سوری سال نودوپنج، پنجاه‎وهشت مصدوم (از سوخته­‎گی درجه اول گرفته تا قطع عضو) و هفت فوتی می‎­باشد. آن هم با کلی تبلیغ و کمپین برای نه به حادثه در این ایام به یاد شهدای آتش‎­نشان. فرض کنید چهارشنبه­سوری نه یک مراسم سنتی و ملی که یک مراسم مذهبی می­‎بود. نه با همین تعداد مجروح که حتی با نصف این مقدار. آیا آن وقت باز هم همه­‎ی این جماعتی که دم از لزوم فرهنگ‎سازی برای کاهش خطرات چهارشنبه‎­سوری می­زدند باز هم همین حرف‎­ها را تکرار می­کردند یا به بهانه­‎ی خشونت‎­طلب بودنِ دین خواستار حذف آن می‎­شدند؟

آمار تعداد فوت­‎شده‎­های تصادفات سفرهای نوروزی به سمت شمال (فقط به سمت استان مازندران) در نوروز سال نودوپنج، سی‎­و­هفت نفر می­‎باشد. فرض کنید این تصادفات نه در محورهای منتج به شمال که در محورهای منتج به شهرهای مذهبی، مثلا کربلا در ایام اربعین اتفاق می­‎افتاد. آن هم نه با همین مقدار کشته و مجروح. با مقداری بسیار کم‎­تر از این. آیا آن وقت باز هم همه‎­ی این جماعتی که دم از لزوم فرهنگ­‎سازی در راننده‎­گی و توجه به قوانین دارند باز هم همین حرف­‎ها را تکرار می‎­کردند یا به بهانه‎­ی خطرناک بودن آن خواستار مسدودسازی راه های آن می­‎شدند؟

مقدار تخریب جنگل و سایر منابع طبیعی را در مراسم سیزده‎­به‎­در سال گذشته در نظر بگیرید. (چون معمولا این تخریب‎­ها را بر حسب عدد و رقم بیان نمی­‎کنند با نگاهی به اطراف خود در هنگام مراسم آن را در ذهن خود تقریب‎­سازی کنید). فرض کنید نصف این تخریب مثل حاصل یک گردهم‎آیی مذهبی می­‎بود. آیا آن وقت باز هم همه این جماعتی که دم از لزوم فرهنگ‎­سازی در احترام به محیط زیست دارند باز هم همین حرف­‎ها را تکرار می‎­کردند یا به بهانه ضرر داشتن آن خواستار حذف آن می‎­شدند؟

مقدار صدای تولیدی در یک مراسم شادی، مثلا یک عروسی را در نظر بگیرید. آن را با صدای یک مراسم مذهبی، مثلا ایام عزاداری محرم مقایسه کنید. (میانگین عدد صدای تولیدی برای یک مراسم شادی، حول عدد صدوبیست‎­وشش دِسی‎­بِل می‎­چرخد که این برای نواحی مختلف، کمی متفاوت است. بدیهی است که این عدد برای شهرهای غربی و کُرد مقداری بیش‎­تر از این عدد و برای شهرهایی با بافت مذهبی شبیه یزد و کاشان کم­‎تر از این مقدار است. و میانگین صدای تولیدی برای یک مراسم مذهبی هم حول عدد صدوهفده دِسی­‎بِل می‎­چرخد که باز هم این برای نواحی مختلف کمی بالاو پایین دارد. مثلا شهرهای مذهبی شبیه قم و کاشان بیش‎تر و برای بعضی مانند شیراز و سنندج و ارومیه کم‎­تر از این حد می­‎باشد). آیا این جماعتی که دم از یک شب، هزارشب نمی‎­شود و اصلا صداش بلند نیست و نه کجاش مُخل آسایش است می­‎زنند همین عبارات را در هنگام مراسمات مذهبی به کار می‎­برند؟

و...

پ. ن: باورم هست بی‎انصافی، بی‎­وجدانی و عدم حق­پذیری تا یک جایی وا‎م‎­دار شرایط اجتماعی شخص می‎­باشد اما یقین دارم از یک جایی به بعد باید قضیه را در نُطفه و لقمه­‎ی طرف جست‎­وجو کرد.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم 

  • ویار تکلم

بلاگستان را نبینید که این روزها این‌قدر سوت و کور شده. روزگاری برای خودش کسی بود و کیا و بیایی داشت و بلاگ‌رهای درجه اولی توی آن توپ می‌زدند! بلاگ‌رهایی که نه خواب زده بودند و نه منفعل و نه ترسو. یعنی نه از حوادث اطراف‌شان بی خبر بودند و نه در برابر آن‌ها خنثی و نه ترس از ابراز مانع از بیان نظرات‌ش می‌شد. به وقت‌ش در برابر مسائل و حوادث سیاسی و اجتماعی و فرهنگی به حرف می‌آمدند و عقایدشان را ابراز می‌کردند و از آن دفاع. هرچند هم گاهی برای عقایدشان هم بهایی می‌دادند. مثلا وب‌لاگ دانش‌طلب، سردبیرخودم، تورجان، زهرا اچ بی و...اصلا  نقطه شروع بسیاری از موج‌های اجتماعی و چالش‌هایی  که این روزها در تله‌گرام و اینستاگرام زرد شده‌اند، همین بلاگستان بود. آن هم نه چالش‌های مسخره‌ای مثل چالش اسکرین‌شات از صفحه‌ی اول موبایل و چالش گذاشتن عکس سیاه و سفید و عکس کارت ملی خود! چالش‌هایی مهم! چه چالش جالب و زیبایی مثل نامه‌ای به حضرت مسیح که چند سال پیش، دم عید کریسمس مسیحی‌ها صورت گرفت و تا مدت‌ها ادامه داشت و چه چالش زننده و مشمئزکننده‌ی تن‌نویسی زنان! بله دقیقا با همین عبارت بدون هیچ کلمه‌ای اضافه و کم: تن‌نویسی زنان! که هدف خود را نوشتن از تجربیات و خاطرات و واقعیاتی؟! که برای دنیای مردانه هراس‌ناک است واهمه‌ناک! قرار داده‌بود. البته بماند آن که اساسا پرداختن به این مسئله چه هراسی می‌توانست در دل‌های مردها بیندازد به جز خوراک متنی برای خواننده‌گان داستان‌های مستهجن! بگذریم. بلاگستان فشرده‌ی شده‌ی دنیایی بود که در آن زندگی می‌کردیم با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاش. هرکس می‌خواست که بداند در دنیا و یا لااقل در کشور خودش چه می‌گذرد فقط کافی بود نگاهی به بلاگستان بیندازد. نه مثل حالا که اولا خیلی‌ها از واقعیت گریزانند و ثانیا اگر هم دنبال آن باشند فکر می‌کنند امثال وحید آنلاین و آمد نیوز آن راه‌بری هستند که آن ها را به واقعیت موجود می‌رساند. از این‌ها گذشته، حتی ورود به بلاگستان هم برای خودش آدابی نانوشته داشت. خواندن، خواندن، خواندن و اگر توانستن نوشتن نه این که نوشتن، نوشتن، نوشتن و بعد از آن باز هم نخواندن! و...

حالا مدت‌هاست از آن دوران گذشته. و خوب یا بد تکنولوژی‌های جدید و مشغله‌های جدید جای آن دغدغه‌ها را گرفته. قدیمی‌ها یا دیگر نمی‌نویسند و یا لااقل در وبلاگ نمی‌نویسند و آن‌هایی که تازه‌گی‌ها می‌نویسند هم خوب نمی‌نویسند! اما این گذشت زمان باعث نشده که آن آشنایی وب‌لاگی و آن خاطرات شیرین را فراموش کنم.

این‌ها را گفتم تا برسم به قولی که مدت‌ها پیش داده بودم. آن هم معرفی وب‌لاگ‌های خوبی که می‌شناسم و روزگاری با آن‌ها سپری کرده‌ام. حالا هم الوعده وفا! این شما و این هم معرفی چندتا از وب‌لاگ‌های خوب:

امید حسینی (آهستان): اگر از من بخواهند که به‌ترین وبلاگ را انتخاب کنم بی معطلی می‌گویم وب‌لاگ آهستان و اگر بگویند به‌ترین وب‌لاگ‌نویس را اسم ببر فورا می‌گویم امید  حسینی. حسینی قلم روانی دارد و عالی می‌نویسد. اطلاعات زیادی از احزاب و گروه‌های سیاسی و تاریخ انقلاب دارد که به راحتی و در مواقع لزوم از کشوی طبقه‌بندی ذهن‌ش بیرون می‌کشد. و از همه مهم‌تر دید تازه‌ای به وقایع و حوادث روزگار دارد. همیشه سعی کرده طرف حق را بگیرد ولو این که به ضررش باشد که گاهی هم بوده و...و از همه این ها مهم تر خار بزرگی بود بر چشم سایت‌ها و شبکه های معاند. به طوری که آن سال‌ها، خاصه سال هشتادوهشت و وقایع‌ش، چهار چشمی مطالب وب‌لاگ‌ش را می‌پاییدند که بعد از هر مطلب دست‌پاچه و ناشیانه علیه آن بپردازند و یا ماست‌مالی ش کنند و...و فقط همین که خود من هنوز که هنوز است هرازگاهی به وب‌لاگ‌ش سر می‌زنم و متن‌هاش را چند باره می‌خوانم و لذت می‌برم.

حسین درخشان (سردبیر خودم): وقتی کسی نمی‌دانست اینترنت چیست او یکی از اولین وب‌لاگ‌های فارسی ایران را داشت و وقتی هر بلاگ‌ری برای روزانه‌ی صد بازدید با دم‌ش گردو می‌شکست وب‌لاگ او روزانه بالغ بر بیست هزار بازدیدکننده داشت و برای همین همم به حق او را پدر وب‌لاگ‌نویسی ایران می‌دانند. درخشان در ابتدا اشتباهاتی هم داشت. اشتباهاتی در حد تطهیر کامل اسرائیل و قصدش برای سفر به آن‌جا و انعکاس واقعیت‌هاش در مقابل به زعم خودش تبلیغات وارونه‌ی ایران علیه آن جا. اما بعدها برگشت. هم از راه‌ش و هم به ایران. آن قدر برگشت که حتی سایت بالاترین که در ابتدا ادعای بی‌طرفی را سرلوحه کارش قرار داده بود هم نمی‌توانست، متن‌های اورا تحمل داشته‌باشد و نه تنها متن‌هاش را ثبت نمی‌کرد که حتی بعد از مدتی لینک ارجاع به سایت‌ش را مسدود کرد! هرچند متاسفانه این بازگشت هم برای او چند سال زندان را به دنبال داشت و او را تا حدی از دنیای مجازی دور کرد.

توضیح اضافی اینکه لینک معرفی شده آدرس جدیدترین خانهی درخشان است. خانهی قبلیش ابتدا فیلتر شد و بعدش آرشیوش...

کبری آسوپار (یک وجب دل): تعارف که ندارم. من کسی را که از روی نوشته‌هاش بتوان تمام جزئیات بدن‌ش را در ذهن ترسیم کرد را شاید زن بدانم اما قطعا خانم نمی‌دانم. برای همین هم دوست دارم با تعهد خاصی این عبارت را هم به ابتدای بند اضافه کنم؛ خانم کبری آسوپار. خانم آسوپار از معدود وب‌لاگ‌نویسی‌های خانمی‌ست که مدت‌هاست از پوسته و حصار تنگ جنسیت خارج شده و انسانی می‌نویسد. سیاست رنگ بیش‌تر نوشته‌های این روزهاش شده که مخلوط تلخ آن با لطافت قلم زنانه‌اش آن را خواندنی کرده. راستی با آن که حوزه تخصصی او سیاست است اما شعر هم می‌گوید...

زهرا حسینبابایی (زهرا اچ بی): وقتی زنی بخواهد توهمات را کنار بزند و دید واقعی داشته باشد باید هم منتظر باشد که از طرف هم جنسان‌ش فحش بشنود و مسخره شود. تهدید شود و حتی وب‌لاگ‌ش چند باری مورد حمله هکرها واقع شود و یک‌باری هم هک شود... و خانم زهرا حسین بابایی آن را خواست. وب‌لاگ زهرا اچ بی کلاس درسی هست برای وب‌لاگ‌نویسان خانمی که یاد بگیرند می‌شود نوشت. خوب نوشت و بازدیدکننده هم داشت. هنوز هم یادم نرفته چه گونه یک تنه مقابل آن موج زشت تن‌نویسی قرار گرفت و با نوشته‌اش خیل حامیان این موج را سوزاند!

توضیح اضافی اینکه لینک معرفی شده وبلاگ قدیمی و اولیهی ایشان میباشد. وبلاگ جدیدش با همین نام و دامنهی دات کام تا مدتها پیش موجود بود اما حالا به دلایل نامعلومی موجود نیست!

رجب‌علی محبی (دردهای خاکستری): خواننده و نویسنده ثابت آن روزهای اوج و طلایی مجله هم‌شهری جوان که محال است هم‌شهری خوان‌های قدیمی او را نشناسند و اغراق نکرده‌ام اگر بگویم شهرت کنونی او از نصف بیش‌تر نویسنده‌های تازه‌ی این مجله بیش‌تر است. استخوان خرد کرده‌ی دنیای مجازی که نزدیک به ده‌سال تقریبا روزانه می‌نویسد و انصافا شیرین هم می‌نویسد. مهارت‌ش در نوشتن کاریکلماتور هم که حکم خامه‌ی روی شیرینی‌ش را دارد. عجالتا یکی از کاریکلماتورهاش را این‌جا بخوانید: روسیه، روسیه است!

محمدرضا امانی (قناری معدن): از آن وب­‎لاگ‎­هایی بود که اتفاقی آن را پیدا کردم اما پیدا کردن همان و طرف‎­دار شدن همان! بار اولی هم که چند پست­‎ش را خواندم حدس می‎­زدم که قطعا نباید تازه‎­کار باشد برای همین هم به کمک آرشیو دات اُ آر جی وب‎­لاگ قدیمی‎­ش در بلاگ­‎فا را پیدا کردم و آرشیو­ش را چند روزه بلعیدم! درضمن امانی چند وقتی می‎­شود که ستون یادداشت هفته‎­نامه‎­ی هم‎­شهری جوان را قبضه کرده­‎است.

این لیست به مرور تکمیل می‌شود.

*بازتاب همین مطلب در سایت جیم

  • ویار تکلم